راه بی پایان...

راه بی پایان...

برمن چه گذشت؟!میدانی...؟دیواربلند شب که میریخت هیچ طلوع میخواستی...؟ازکسی کمی خوشی میخواستی...؟من حواسم جمع چند کاغذ خط در خط بود که همه خستگی ام از کمی آدم بود...


ادامه نوشته

جسارت نباشه

از شدت درسخونی و جدی گرفتن دانشگاه که بگذریم، یکی از فاحش ترین تفاوت های بچه های ورودی مهر با بهمن در تمام سال ها اینه که بچه های بهمنی ۴ ماه بیشتر تو کف این مسئله می مونن که دانشگاه چجوریاست!!! (این نظریه رو خودم چشم بسته از غیب گفتما!) برخی که شاید بشه گفت کنجکاوترند، تو این مدت به دانشگاه های دوستاشون سر زدن تا جو بچه هاشونو ببینن . برای من نتیجه ی سر زدن به دانشگاه های تهران، خصوصاً از نوع آزادش، موجب شد یکی از عظیم ترین سوتی های دوره ی دانشجویی مو بدم:

یادمه تازه که وبلاگو راه انداخته بودیم، یه پست یک خطی گذاشتم که ببینم وب درست پست میگیره یا نه، از حواشی که بگذریم ناصر یکی از اولین افرادی بود که با اسم خودش کامنتید. منم که از همه جا بی خبر فکر می کردم مثلاً مام مثه بچه های واحد پیامبر اعظم ایم ، در نتیجه تو جوابش اسم کوچیکشو صدا کردم. یه مدتی گذشت به گوشم رسید که گویا بچه ها از این صدا کردن خوششون نیومده... حرف و حدیث پشتشه ...

من توهم میزدم که حل شدن این مسئله نیازمند زمانه اون موقع هنوز بهمن تموم نشده بود ... خب شاید ملت نتونن اسم کوچیک ۱۰۰ نفرو تو کمتر از ۱ ماه حفظ کنن ... قاعدتاً وقتی حفظ نباشن نمی تونن صدا کنن دیگه (دومین غیب گویی!)

یک ماه که سهله تاکنون بیش از ۱۸ ماه می گذره و هنوز هم ...

بعید می دونم هنوز حفظ نشده باشیم چون تا وقتی پشت سر طرف هستیم اسمشو خووووووب بلدیم !

فقط از طرف خودم حرف می زنم اما عقل سلیم می فهمه که اکثریت قریب به اتفاق همینطورن : اینجانب آرزو سنائی پور اعتراف می کنم تو یه جمع دخترونه چنین جمله ای به کار می برم : "کاوه امروز رفت با استاد راجع به غیبتا صحبت کرد" . اما اگه جلوی روشون باشم اینطوری می گم : "جناب بهرامی ممکنه لطفاً تشریف ببرید با استادا راجع به غیبتا صحبت کنید ؟"

چیزی که از آخرین صندلی داغ تا حالا تو فکرمه اینه که این کار ریا محسوب میشه یا احترام گذاشتن ؟

اصلاً نمی خوام و در حدی نیستم که فکری رو بهتون تحمیل کنم یا ازتون بخوام از این به بعد اینطوری رفتار کنید، فقط دارم نظرمو می گم (نظرات پرفیض شما هم در بخش کامنت ها روی چشمان من جای خواهند داشت!) : به نظر من جز در شرایطی که یک فرد با آدم اختلاف سنی خاص یا اختلاف رتبه ای خاص (از لحاظ علمی یا اجتماعی) داره، لزومی نداره حتماً با نام فامیلیش صداش کنیم!

یادمه اولین جلسه ی درس پربار کامپیوتر، دکتر تارا از یکی که نمی دونم کی بود پرسیدن می تونی هرچی که تو این کلاس هست رو تو ۲ تا گروه تقسیم بندی کنی؟ دانشجوی عزیز انسان بودن و شیء بودن رو فراموش کرد و جواب داد : دختر و پسر !!! یعنی تا این حد تو ذهنمون تفکیک جنسیتی رو تزریق کردن و ما پذیرفتیم و بعد انتظار داریم حکومت کلاسای درس دانشگاهو جدا نکنه...

شاعر می گه انسانم آرزوست ... نه انحصاراً دختر یا پسر بودن ...

بیایم چند ثانیه اینطوری فکر کنیم که ما همه با هم همکلاسی هستیم، فقط همین، فقط همین فکر بدون محدود کردنش موجب میشه همونطور که خیلی راحت دوستای هم جنسمونو به اسم صدا می کنیم، به همون راحتی غیرهم جنس هامونم با اسمشون صدا کنیم. غیر منطقی به نظر میاد؟

می دونم این پست ممکنه داد و بیداد راه بندازه ... یه جورایی مثه آخرین صندلی داغ که بعضیا صداشون در اومد اما انقدر جرئت نداشتن حرفشونو رک بزنن واسه همین می چپونن تو نیش و کنایه

می دونم یه جورایی تحول بزرگیه ، یعنی ذاتاً بزگ نیستا. تو خیلی از دانشگاه ها اصلاً جای بحث نداره. یعنی من از دوستم پرسیدم شما همه تون همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می کنید ؟؟؟ -----> تا نیم ساعت داشت بهم می خندید!!! تو دانشکده ی ما چون سالها بدین منوال پیش رفته بیخودی بزرگ شده . حالا هم طوری شده که پذیرفتن این تغییر برای ما سخته. چون آدمی ثبات رو دوست داره، ثبات بهش احساس امنیت میده. این مسئله اصلاً چیزی نیست که کل کلاس با همدیگه تصمیم بگیریم یا رأی گیری کنیم که عملیش کنیم یا نه . مسلماً هرکسی برای خودش تصمیم میگیره که چطوری رفتار کنه . شاید خود منم در آستانه ی سال تحصیلی جدید به همون ریاکاری قبل ادامه بدم از حق نگذریم ثابت شده جهت جلوگیری از رسوایی باید همرنگ جامعه استتار کرد

شاید بعد از معضل سلام کردن، دومین معضل بزرگ دانشکده ی ما صدا زدن همدیگه باشه (تصور کنید یه دانشجوی ادبیات فارسی مثلاً تو فرانسه بیاد واسه تمرین خودش این پست منو بخونه آبرومون میره--->معضل دانشکده مون سلام و صدا کردن همدیگه ست !!!)

شاید خیلیامون تا حالا راجع به این مسئله فکر کرده باشیم اما زیاد بیان نشده حقیقتش، محرک من برای به زبون آوردنش این بود که به وضوح می بینم چقدر بچه های کلاسمون داریم از همدیگه دور می شیم انگار ... با هم که تعارف نداریم بهمن ۸۹ افتخار علمی دانشگاه نبود، بهمن ۸۹ دلش به این خوش بود که یه گروه گل و با معرفت و پایه و با جنبه داره که یه جورایی زبانزد خاص و عامه، یه شاخص خیلی ساده اش این که در طول ۳ ترم حدوداً ۱۷ صندلی داغ برگزار کردیم تا جایی که من اطلاع دارم آخرین رکورد برای بهمن ۸۸ بوده (گویا بهمنی ها همه این کاره ان ) اینا همه نشان از پایگی و جنبه ی بالای بچه هامون داره. اما انگار یه جورایی چشم خوردیم ... انقدر دور شدیم که ترم گذشته برای درس انقلاب که استاد کار گروهی ترتیب دادن و گروه ها طوری بود که دختر و پسر توأمان در یک گروه قرار داشتن (بگو استغفرا...) دوست عزیزم برگشت ازم پرسید : آرزو این پسره x رو می شناسی ؟

من : آره همون که این شکلیه دیگه (یه سری خصوصیات ظاهری)

گفت : آره اینو خودمم می دونم ولی باهاش هم گروه شدم نمی دونم حالا از کجا گیرش بیارم . اصلاً تا حالا باهاش یک کلمه هم صحبت نکردم . حالا برم چی بگم ؟؟؟ بدبخت شدم رفت !!!

وااااااااااای بر من ... ما انقدر از هم دوریم که واسه یه کار ساده ی درسی نمی تونیم همدیگه رو پیدا کنیم و با هم ارتباط برقرار کنیم .... کاش کمی صمیمی تر بودیم ...

شاید از دیدگاه محترم بعضیا، این بی چشم و رو دوباره پست جسورانه گذاشته، هرچند هرکسی اختیار کار خودشو داره اما واسه احترام به دیدگاه محترم شما عرض کنم خدمتتون که اولاً من عذر میخوام و بعد می تونید جهت آرامش اعصابتون به ابتدای هرکدام از جملات این پست ، یک عبارت "جسارت نباشه" بیافزایید.

پست بوی ترمکی میده ...

امیدوارم انتخاب واحد راحتی داشته باشید.

 

 

                                                           همین ...

                                                آرزومند آرزو به دل مانده ترین آرزوهایتان

رمضان کریم II

توجه ! جزءها تمام شده با تشکر از همکاری تون. لطفاً تا ۲ روز قبل از عید فطر جزءهای خود را خوانده و در قسمت نظرات حتماً اطلاع دهید . سپاسگزارم.

اگه نرسیدین با تلویزیون بخونید اینجا یکی از آدرسایی هست که دانلود جزءها رو به تفکیک داره . 

شایعه شده مش رمضون سوار بر الاغ سفیدش شتابان به سوی بندگان گرمازده در حال حرکته

ببینم نکنه ناراحتید؟ ناسلامتی ماه ضیافت الهی ست

اگه موافق باشید امسالم ورودی عزیز به اتفاق همدیگه یه دور قرآن رو ختم کنیم

قوانین این ختم قرآن دقیقاً مثه پارساله . جهت یاد آوری به اینجا مراجعه کنید .

بسم ا...

جزء یکم : شیما حاجی شمسایی ----> خوانده شد.

جزء دوم : فرزانه آشور زاده ----> خوانده شد.

جزء سوم : آرزو سنائی پور ----> خوانده شد.

جزء چهارم : محمد اعتمادی ----> خوانده شد.

جزء پنجم : یه بنده ی گناهکار :( ----> خوانده شد. و ریحانه نقی زاده ----> خوانده شد.

جزء ششم : فرزانه آشورزاده ----> خوانده شد. و فاطمه ؟

جزء هفتم : افسانه محمودی ----> خوانده شد.

جزء هشتم : پریسا وداد ----> خوانده شد.

جزء نهم : زرین مشایخی ----> خوانده شد.

جزء دهم : کیوان توکلی -----> خوانده شد.

جزء یازدهم : سمیرا دشتی ----> خوانده شد.

جزء دوازدهم :شمیا حاجی شمسایی ----> خوانده شد. و خواهر سمیرایی ----> خوانده شد.

جزء سیزدهم : پوریا صفائیان ----> خوانده شد.

جزء چهاردهم : محمد ناصر اکبری ----> خوانده شد.

جزء پانزدهم : سمیه شریفی ----> خوانده شد.

جزء شانزدهم : محمد ناصر اکبری ----> خوانده شد.

جزء هفدهم : زینب باقری ----> خوانده شد.

جزء هیجدهم : پگاه صفری ----> خوانده شد.

جزء نوزدهم : بهاره مکوندی ----> خوانده شد.

جزء بیستم : علی عنایتی ----> خوانده شد.

جزء بیست و یکم : حسانه ایزدیار ----> خوانده شد.

جزء بیست و دوم : حمید قائمی خواه ----> خوانده شد.

جزء بیست و سوم : زهرا رجب پور ----> خوانده شد.

جزء بیست و چهارم : ثمینه جاذبی ----> خوانده شد.

جزء بیست و پنجم :حسانه ایزدیار ----> خوانده شد.

جزء بیست و ششم : امیر بهفروز ----> خوانده شد.

جزء بیست و هفتم : فریبا محمدی ----> خوانده شد.

جزء بیست و هشتم : امیر بهفروز ----> خوانده شد.

جزء بیست و نهم : نیلوفر صادقی ----> خوانده شد.

جزء سی ام : مجتبی اصغریان رضایی ----> خوانده شد.

 

قبول باشه ...

ممنونتونم که حمایت می کنید .

 

 

                                                        همین ...

                                             آرزومند آرزو به دل مانده ترین آرزوهایتان

ملخک در ترم سه

فقط خدا کنه درست از آب درنیاد:

یه بار جستی ملخک(آناتومی ترم یک مبحث پلویس) دو بار جستی ملخک (ظاهرا آناتومی اندام ترم دو) دفعه سوم (نورو این ترم) تو دامی ملخک بیچاره بی نوا مفلوک شده......

 

 با تشکر از هم اتاقیام

z.s

ادامه نوشته

هو الباقی

سرکار خانم آرین؛

خبر درگذشت پسرعمه گرامیتان ما را متاثر نمود

خداوند شما را اجر صابرین دهد که حضرتش فرمود:*و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون*

«عرض تسلیت ما را بپذیرد»

شــوک!

پنجشنبه: ساعت از ۱۰ گذشته بود.طبق معمول داشتم با کامپیوترم ور میرفتم که موبایلم زنگ خورد. این ساعت کسی جز پیام نمیتونست باشه آخه اکثرا همین ساعتا به هم زنگ میزنیم و از کارها و برنامه های هم خبر میگیریم.

گوشی برداشتم و حین سلام و احوالپرسی ، تو ذهنم داشتم مرور میکردم که به سوال همیشگیش  " امروز چه کار کردی و چقدر خوندی ؟! " چی جواب بدم  اما این دفعه فرق داشت،ازم پرسید : " میدونی تب کنگو چیه ؟ " گفتم : نه!             گفتش : یک بیماری ویروسیه که باعث خونریزی داخلی میشه و کلا کار پلاکت های خون مختل می کنه .  بعد ادامه داد:مثل اینکه چند روز پیش یک چوپان از جنوب خراسان میارن مشهد برای درمان. این چوپان مبتلا بوده به این بیماری و یک دانشجوی پزشکی اینترن برای گرفتن شرح حال، این مریضو معاینه می کنه!   الان این دانشجو مرده و بعضی از پرسنلی که با این مریض در تماس بودن قرنطینه شدن و حالشون وخیمه!کلا زنگ زدم بگم خودتو خونواده خیلی مراقب باشین.

اول حرفشو باور نکردم!آخه مگه میشه یک دانشجوی پزشکی که با کلی تلاش به اینجا رسیده از مریضش بیماری بگیره و آخرش اینقدر ساده فوت کنه!

تلفنمون بخاطر بحث سر همین موضوع و کلی دلسوزی برای این همکار از دست رفته و آینده ی مبهم شغلیمون! ربع ساعت طول کشید.

یک ساعت بعدش توی fb دیدم دکتر محمودی استاد گرانقدر زبان  دو تا پست آپ کردن سر همین موضوع! بچه هایی که میشناسن دکترو میدونن برخلاف بقیه استادا!!! کلا پست نمیذارن مگر اینکه چه خبر شده باشه! دکتر تو پستشون یادی از دانشجوی فداکار!!  مرحوم امیر کیخسروی (اسمشو حتما همتون پای جزوه ها دیدین!) کرده بودن و طلب صبر برای بازماندگان!

دیگه همون یک درصد شکی هم که داشتم سر این موضوع برطرف شد!

این مسئله باعث شد برم ببینم این تب کنگو یا دقیقتر "تب کریمه_کنگو" چی هست.جالب اینجاست که سایت دانشگاه هیچ خبری مبنی بر این اتفاق تا این لحظه درج نکرده اما یک مطلب در رابطه با این بیماری گذاشته که در ادامه مطلب میبینید:

نکته قابل توجهی که تو این مطلب میبینم اینه که یکی از راههای انتقال این بیماری عفونتهای بیمارستانی هست!

خب با توجه به این واقعا درکش برای من سخته که چطور بیماری این چوپان زودتر از این تشخیص داده نشد! چرا باید یک دانشجو که حالا حالاها آرزو داشته برای زندگیش  این وسط قربانی سهل انگاریها  بشه! من نمیدونم ، شاید این هم یکی از خطرهای حرفه ی پزشکی باشه یا شاید کلا طبیعیه این جور موارد تو شغلمون!     

دکتر کیخسروی که فوت شد ، فقط می تونیم امیدوار باشیم که کاری کنن که دیگه شاهد کیخسروی دومی نباشیم!

                                           روحش شاد و صبر توشه ی راه بازماندگانش...

ادامه نوشته

سلام بر فاطمه...

L 1132ab2d 2d90 4d1c bfe5 de025ecfe275 کارت پستال های ویژه روز مادر و میلاد حضرت زهرا


زن شکوفه ای ست 

که هنگام غنچه بودن دوست داشتنی

زمان گل دادن عشق ورزیدنی 

و در وقت پژمردن پرستیدنی ست..


 روزمادر مبارک(شکلکهای آروین)

((روزت مبارک ای گل زیبای خلقت))


AlArM!!

Goruhak hayi hastand ke ba tazriq Afrad Tarbiat shode khod be mahal haye tajamo jَavanan , bekhusus Daneshgah haye bozorg –mahah tahsil nokhbegan- say dar Tahrif Andisheha va Aqayed Eslami va Jazb Ejtema be souy khod darand

 

In Afrad Aksaran Ba chehre va sokhanan Jazzab va be zaher manteqi va sahih ,ke tey jalasat Barname rizy shode va moratab –ba fasele zamani kotah- ke Amuzesh didehand  va motale’e ye kotob khas ,takhasosi va kamelan hushmandane,ke besiyar zirakane mafahim Eslami va mazhabi ra ,mabni bar usul ravanshenakhti – manteq va falsafe var, be chaleshi nuzul gerayane mikeshanad

 

Az sath shoru karde va be tadrij be samt takhrib Omq va Rishe aqayed miravand

Ta jayii ke hata besyari az ruhanion ma ham pasokhi baraye anha nadarand!!

Tanha afrad motekhasesi ke motale’eye faravani dar zamine Din +  Usul bazi ba lahn va negaresh Usuli Fergeha ra darand mitavanand pasokhguye anha bashand

 

Moteasefane ,be dalil kambud motale’e ,Aksar Afrad,bekhusus JAVANAN ma Farib in andisheha va jahatgirihaye be zaher sahih ra khorde va ebteda dochar Tazalzol va hatta Shosteshuye aqidati mishavand…va sepas…..

Dust aziz, Taman harf khaharane’am in ast ke : MoraQeB Bash

dar Jam'e ma niz Huzur darand!!

Va besiyar niz qabulash darand

Neshani:

“jomalat ra tori bayan mikonad ke Aql Dar negah aval Tayiid mikonad!!”

Ta jayi ke Kofrane budan vazeh an nadid mimanad

Ta'ajob nakon...!


ادامه نوشته

به همین خوشمزگی!

پیش پیش درآمد:آقا و خانم گرامی به جان عزیزت هرگونه شباهت اسمی،کلامی،مرامی،رفتاری و... کاملا الکی میباشد.بزارین به حساب مرض داشتن نویسنده

پیش درآمد:مکالمات در بعضی از مواقع با لهجست.دلم نیومد عوضشون کنم.در صورت نیاز از گوگل ترانسلیت استفاده نمایید

درآمد:

صحنه اول:قریب به ۱۰ سال پش،بهارخواب(همون تراس)خانه مادربزرگ مرحوممان،جماعتی مشغول پاک کردن سبزی آش

-:زری خانوم جان ای پسر بزرگ انسیه خانومشان ر مشنسی؟

-:نه،کدوم يکي ر مگي؟

-:بابا همو ديلاقه ديگه،کله ي تاسي دره،عاينک ته استکاني مزنه

-:ها فهميدم کدومه ر مگي!ها مشنسم.بره چي؟

-:ديروز خنه حاج خانومشان ختم انعام بود.ننه عباس مگفت قراره برن خواستگاري دختر مليحه خانومشان.قراراشانم گزاشتن

-:نه بابا!راست مگي؟کدوم يکيش؟

-:همو کوچيکش

-:اي بابا.او دختره که مثل پنجه آفتاب ممانه.حيف او نکرده؟

-:اي خواهر،تو که خبر ندري.مگن دختره سر و گوشش مجنبه.چند بار با همي پسره ديدنش.مثل ايکه ننه باباشان فهميدن مخن قضيه ر لاپوشوني کنن.تازه از خداشانم باشه.دختره دماغش کجه،چشماشم چپوله!

-:راست مگي؟خودم توجه کرده بودم ها.دختره اصلا قيافش يک جوريه 

فقط محض يه لبخند کوچولو بيا ادامه مطلب تا بقيشو بگم

ادامه نوشته

سوء تعبیری در همین نزدیکی...

به نام خالق احساس...

 

انگشت نمای شهر شده ام

شیرین ندیده اند,تیشه بر دوش

سراغ بیستون رود...

 مخاطب این پست منطق شماست!

     

ادامه نوشته

تبعیض جنسیتی :(

اینجانب

در پایتخت معنوی ایران، مشهد مقدس،

در دانشکده ای درس میخوانم

که

خجسته میلاد امام حسن عسگری(ع)، امام شیعیان، (و نه صرفاً دختران  ) را

جشن میگیرند ...

درحالی که آقایان حق حضور ندارند ...  

سوالی بنیادی برایم پیش آمده  ... : آیا این موجوداتی که من ۱ سال به همراهشان سر یک کلاس درس نشسته ام اینقدر لولو خرخره و خطرناک بوده اند و ما خبر نداریم ؟؟؟؟

 

الان فهمیدم از خصوصیات پست کوتاه اینه که وقتی میگی "همین" ، تو دلت از مخاطبت خجالت   نمی کشی .

 

                                                           همین ...

                                                آرزومند آرزو به دل مانده ترین آرزوهایتان

 

اي مرغک اسير

اي مرغک اسير...!
به بال هاي ناتوان و پروازهاي در قفس مرغ اسير ديگري چشم مدوز...
به ترانه هايي که در قفس مي خواند گوش مده..!
قفست را به قفس آهنين او نزديک مساز...خودرا در دو زندان گرفتار مکن...
اي تو که جوشان حياتي و سرشار زندگي
از اين کوير خشک و تافته بشتاب بگذر ...!
خود را به چشمه آبي ..سايه درختي ..پناه سرد و استوار کوهي..آبادي اي برسان..!
اي مرغک اسير...!    که در باغي دوردست مي خواني زمستان است...
تند بادهاي سرد و زوزه کش را نمي بيني ..که از دل يخچالهاي مهيب و بزرگ موهستان ها بر مي خيزند...و همچون لشکروحشيان بي رحم و خونخوار بر سرزمين ما مي تازند...
اي مرغک اسير...!    که در باغي دوردست مي خواني زمستان است...
اين باغستان بزرگ را نمي بيني که در زير شلاق هاي بي رحم اين جلاد...از وحشت سکوت کرده است؟!
نمي بيني که غارتگران وحشي چگونه بر اين باغ ها تاخته اند...و فرش هاي مخملين سبزه ها را برچيده اند...؟
اي مرغک اسير...!    که در باغي دوردست مي خواني زمستان است...
گيسوانت را کنار زن و بنا گوشت را در آينه چشمان من ببين
ببين که سيلي بي رحم سرما ...چگونه آن را برده است؟!
سرخي آن ...سرخي آزردگي سيلي هاي پياپي و خشمگين زمستان است...
من آن را مي بينم...
اي مرغک اسير...!    که در باغي دوردست مي خواني زمستان است...
مگر مرغواي جغدهاي شوم را بر بام ريخته ي ويرانه ها نمي شنوي ؟!

مگر بانگ زاغان سياه شوم به گوشت نمي خورد...که چگونه شاد وآسوده فرياد مي کشند؟!

و سردي زمستان و پژمردگي سبزه زاران و مرگ صدها غنچه ي نشکفته اي که در دامن مادر افتاده اند...

آنان را به نشاط آورده است...

و بر در و دشت حکومت بخشيده است...

هر لحظه حرفي در ما زاده مي شود ....هر لحظه دردي سر بر مي دارد ...
وهر لحظه نيازي    از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي کند ...
اين ها بر سينه مي ريزند .. و راه فراري نمي يابند...
مگر اين قفس کوچک استخواني ..گنجايشش چه اندازه است..؟!

دغدغه دارم، پس هستم...

به تماشا سوگند و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است...
سلام !
از وقتی این اکانت راه افتاد بدم نمیومد که مطلب بذارم اما خب موقعیتش پیش نیومد اما حالا تو این تعطیلات تونستم این کارو بکنم.
البته جسارت کردیم و وارد حریم نویسنده های خوب وب شدیم اما خب زود رفع زحمت می کنیم٬ مثل خیلی چیزا دائمی نیستیم٬ موقتیم!
مرسی که میخونیدش٬امیدوارم موثر بیفته و ارزش خسته شدن چشماتونو داشته باشه...

 

 

 

ادامه نوشته

به بهانه ی دومین اش

یکی از استعدادهای خدادادی ایزد متعال به اینجانب تشخیص هویته !!!

تصور کنید شخصی رو میبینم بعد همینطوری ظاهری احساس میکنم یه ویژگی + یا - خاصی داره بعد از یه مدتی که بهتر شناختمش متوجه می شم تشخیص اولیه ام ۱۸۰ درجه متفاوت از حقیقت امره .

بذارید از بین کلاس خودمون که می شناسیم ۲ تا مثال کوچیک بزنم :

مثلاً اوایل فکر میکردم ریحانه (آ) خیلی دختر از خود راضی و مغروری باشه ، خلاصه خیلی خودشو بگیره و به کسی محل نده و اینا ... ولی تازه اواسط ترم ۲ به این نتیجه رسیدم که اصلاً اینطور نیست و اتفاقاً خیلیم خونگرم و مهربونه

یا همین آقای رضوی به طور مثال ، اولین باری که ایشونو دیدم دقیقاً تفکراتم این بود :

آخی این طفلک فکر کنم ضریب هوشی پائینی داره .

 احتمالاً یه ۷-۸-۱۰ سالی پشت کنکور مونده آخرم خدا از دست نذر و نیازاش خسته شده به زور چپوندتش بین پزشکی ها ....

حالا اینجور آدما به این راحتیا فارغ التحصیل نمی شن که . از ماکسیمم زمانی که می تونن تو دانشگاه باشن ( که اگه اشتباه نکنم برای رشته ی ما ۱۰ ساله ) استفاده می کنن و در نهایت یه جوری ناپلئونی پاس می کنن می ره دیگه ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[ البته الان فهمیدم این توصیفات وضع کنونی خودمه !  ]

...

...

...

...

فکر نکنید در این حدم راضی شدما تا آخر زندگی طرفو خوندم ...!!! .... در حالی که امروز همه مون می دونیم که ایشون یکی از برجسته ترین و معدودترین چهره های علمی کلاس مونن که همه بهشون افتخار می کنیم .

۱ سال از همکلاسی بودنمون گذشت ، ۱ سال پیش این موقع نسبت به دانشجو شدنمون رشته مون ، دانشکده مون ، مشهد ، همکلاسی هامون و ... چه حسی داشتین ؟ تا الان چقدرش تغییر کرده ؟ +تر شده یا -تر ؟

به هر حال خدا رو شکر میکنم که خدا این فرصت ۱ ساله رو بهمون داد تا به شناخت بهتری از هم برسیم .

یکی از مسائلی که تو زندگی خیلی غصه اشو خوردم  ، " ورودی بهمن بودن " بود !!!

خب جو درس منو فرا گرفته بود حس میکردم ۱ ترم از دنیا عقبم عمق فاجعه وقتی پدیدار شد که وارد ترم ۲ شدیم . از اونجایی که بر خلاف عرف و باور عموم مهر بود اما ما ترم ۲ بودیم یعنی ترم زوج در پاسخگویی به جامعه دچار مشکل می شدیم . ملت ازم می پرسیدن سال چندی ؟

اگه می گفتم سال اول ،

اِ اِ اِ اِ اِ اِ  پس ترمکی به سلامتی .... !!!!  ( می بینید تو رو خدا اینه اجر کسی که خودشو کشته تا از ترمکی به سالکی تبدیل شه  )

اگرم می گفتم سال دومم انتظار داشتن ترم ۳ باشم بعد نظریه می دادن که معلوم نیس ۱ ترم مرخصی گرفتی ؟ حذف ترم کردی ؟ ۲ بار پشت هم مشروط شدی ؟ چی شده که ۱ ترم عقب افتادی تابلوئه اصن

خلاصه سخت بود توضیح اینکه بابا ما واقعاً ترم بهمن برای اولین بار وارد مکان مقدس دانشگاه شدیم به خدا ... در نهایتم هرجور بود دید منفی داشتن که داره مثه .. دروغ میگه اصن به نظر نمیاد دانشگاه قبول شده باشه ...  

اما امروز با تمام این حرف ها به ورودی مون ، کلاس متحدمون و هم کلاسی هامون با تمام وجود افتخار میکنم و عاشق این " عضوی از بهمن ۸۹ بودن " ام 

امید دارم ۶ سال باقیمونده رو هم به همین زیبایی دور هم باشیم ....

 

 

                                           همین ...

                                آرزومند آرزو به دل مانده ترین آرزوهایتان

 

ادامه نوشته

سلام دوستان...

امروز هیچ کلاسی تشکیل نشد...

حال میکنم هماهنگیمونو..

البته قرارم نبود تشکیل بشه ها ... ولی خوب ممنون از همکاریتون...با برخی از اساتیدم صحبت شده قبول کردن تا هفته بعد تشریف نیارند...

فکراتونو بکنین لطفا تا کلاسا که شروع شد دو تا نماینده جدید انتخاب کنیم واسه کلاسمون ... داوطلباش بیان جلو لطفا...

اینم لینک برنامه کلاسی واسه طالبان علم و دانش...

http://www.mums.ac.ir/shares/medical/gharaviM1/attach_files/olum_paye/sch_2.pdf

این چند روز فرصت خوبی بود واسه انجام کارایی که به خاط درسا حسرتشونو میخوردیم ...مثله خوندن کتابا و مجله های مورد علاقتون...

اینم ادرس یه سایت انلود کتاب کافیه اسم نویسنده مورد نظرتونو جستجو کنین...

www.coolbook.ir

تا 15ام فعلا...

بفرمایید ادامه مطلب لطفا...

ژان دارک (به فرانسوی: Jeanne d'Arc) و گاه دوشیزهٔ اورلئان (۶ ژانویه ۱۴۱۲ در دومرمی-لاپوسل (به معنای دومرمیِ دوشیزه یا دومرمی زادگاه دوشیزه)، لورن؛ † ۳۰ می ۱۴۳۱ در روآن)، «قهرمان» ملی فرانسه و قدیسه‌ای در کلیسای کاتولیک.

در جنگ صدساله بر ضد انگلستان، رهبری فرانسوی‌ها را برعهده داشت. در نزدیکی شهر کُنپی ینی، به خاطر خیانت شهردار این شهر توسط بورگونی‌ها اسیر و به انگلیسی‌ها فروخته شد. ژان دارک در یک دادگاه کلیسایی، توسط اسقفِ بووه، پیر کوشون به جرم ضدیت با قوانین کلیسا، محکوم و در میدان ویومارشه شهرِ روآن سوزانده شد. چندی بعد، در یک دادگاه تجدید نظر در سال ۱۴۵۶، «شرافت» وی را مجدداً پذیرفتند.

ادامه نوشته

چشم به راه بهار ...

9 بهمن ، یکی از جشن‌های ملی ماست

ادامه نوشته

سلام دوستان...

  • قابل توجه همکلاسی های گل
  • تاریخ شروع کلاس ها تغییر کرده..........
  • برین تو ادامه مطلب لطفا.
ادامه نوشته

یک دهه آینده

رمز مطلب ۵ رقم آخر شماره حسانه.
ادامه نوشته

درد دل...

اين پست رو فقط به عنوان يه نماينده واستون اپ ميکنم اين همه دوستان ارادت نشون دادند من هم به يه علت که درقالب يه حکايت بهتون ميگم نتونستم پاسخگوي ارادت يه عده باشم:یکی از ملانصرالدین می پرسه چه جوری جنگ شروع می شه؟

ملا بدون معطلی یکی می زنه توی گوش طرف و میگه اینجوری!

ميدونم دست به قلمم داغونه فقط اينکه تا دنيا دنياست و انسانها زندگي اجتماعي در کنار همديگه رو شروع کردند اين جريانات وجود داشته ما هرکار بکنيم باز يه عده موجود ناطق دوپا پيدا ميشن که بگن چرا اينجوري کردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه اون کارو ميکردي بهتر بود

در قالب يه حکايت ديگه اصل کلام بايد بگم:

زبان مردم!

روزي ملانصرالدین با پسرش به دهي ميرفتند. ملانصرالدین پسر را سوار خر كرده خودش پياده راه ميرفت. در راه به چند نفر برخوردند كه پسر ملانصرالدین را با انگشت نشان داده گفتند: امروزه اولاد ابدا رعايت احترام پدر را نميكند. ببينيد اين پسر سوار خر شده و پدر پيرش از عقب او پياده روان است.
پسر ملانصرالدین به پدرش گفت: ديدي پدر من گفتم خوب نيست كه شما پياده باشيد و من سوار گردم. قبول نكرديد ديگران هم همينطور ميگويند حالا سوار شويد من پياده خواهم آمد.
ملانصرالدین سوار شده پسرش پياده به دنبالش روان بود. پس از گذشتن يك ميدان باز به جمعي برخوردند كه ميگفتند. شما كه سالهاست به گرما و را رفتن عادت داريد با اين حال با كمال بي انصافي سوار شده و پسر جواني كه با سرد و گرم آشنا نيست در عقبش پياده ميبرد.
ملانصرالدین پسر خود را هم سوار خر كرده خودش هم سوار بود راه افتادند. هنوز چند قدمي نرفته بودند كه دو نفر عابر آنها را از بي انصافي كه كرده و در هواي گرم دو پشته سوار شده بودند ملامت نمودند.
ملانصرالدین و پسرش از خر پايين آمده هر دو پياده از عقب خر به راه افتادند. چند قدم كه رفتند باز شخصي رسيده گفت: خدا شعور بدهد دو نفر نادادن در عقب خردر اين هواي گرم پياده راه ميروند. ملانصرالدین غضبناك شده گفت: حرف شما صحيح است ولي راهي براي رهائي ما از زبان مردم پيدا كنيد تكليف خودمان را زود ميتوانيم معلوم كنيم !

Buzz

نمایشگاه کتاب

عصر 2شنبه با پیشنهاد فواد ، با کلی ذوق و شوق رفتیم نمایشگاه کتاب

وقتی توی بلوار نمایشگاه و پارکینگش اون همه ماشین رو دیدم؛با خودم گفتم آخ جون. ببین چه نمایشگاهی باشه!؟

وقتی هم که تو محوطه‌ی ورودی نمایشگاه، بنر بزرگ راهنما رو دیدم؛گفتم وای خدا! چقدر طول میکشه این همه غرفه رو ببینم!؟ کدوما رو بخرم!؟

اولش که برای گرفتن بن رفتیم سالنB . توزیع بن به شیوه‌ی کاملا جهان سومی انجام می‌شد ؛ با صف‌های طولانی و باز هم ملتِ همیشه در صف...

از وایستادن تو صف منصرف شدم.گفتم باشه برم بگردم، اگه دیدم کتاب‌هایی که گرفتم زیاد شدن ، اونوقت میام تو صف و بن می‌گیرم .

رفتم قسمت راهنمای نمایشگاه تا چیزایی که می‌خوام رو search کنم .

گفتم : عبدالکریم سروش ؟   search‌کرد گفت نداریم.

گفتم : سیدمحمد خاتمی ؟    گفت : نداریم .

گفتم : محسن کدیور ؟   گفت : نداریم.

گفتم : حسن خمینی ؟   گفت : نداریم.

گفتم : باشه...!

رفتم قسمت علمی . تا یادم نرفته بگم که : تقسیم‌بندی سالن‌ها هم جالب بود . جنگ نرم 1سالن! علمی و کمک آموزشی از اول ابتدایی تا پایان دانشگاه در تمامی مقاطع تحصیلی و رشته‌ها هم یک سالن! ناشرین خارجی هم 3 غرفه!

خلاصه توی قسمت علمی رفتیم همون مجد دانش خودمون . 2 تا فیزیولوژی داشت ، 3 تا هم سروگردن و ...

به بچه‌ها گفتم: من که نمی‌گیرم. ترم بعد هرچی لازم شد همون موقع از

تقی آباد می‌گیرم...

در انتها ، رفتیم به سالن فردوسی .اول که وارد شدیم یه خورده امیدوارشدم و بارقه‌های امید به پیکرم برگشت! اما بعد از چند دقیقه دیدم که نه! این جا هم خبری نیست .

انواع رساله‌ها و کتاب دعا و ذکر با سایزها و طرح جلدهای متفاوت ، وهابیت بر سر دو راهی ، مهدی این جا مهدی اون جا ، شرح کرامات عارف واصل میرزا خلیل کوه کمری و ...

و در پایان بازدید دل‌انگیز ما از نمایشگاه کتاب ، این تبلیغ که نمایانگر سطح فرهنگی جامعه ما بود؛ جلب نظرکرد: 5 تا کتاب 600 تومانی  2000 تومان! 

ساعت 8 شد و سرافکنده و ناامید برگشتیم...

 

« بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره‌ی‌ نو

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم  ،  با اینا خستگیمو در می‌کنم »

خاستگاه حماسي ايران(3)



اساطير بازتاب خواست هايي ست که انسان به آنها نياز داشته ولي در زندگي روزمره برآورده نشده است...
اگر ما گذشته خودمان را نفي کنيم،کوزه هاي خالي اي هستيم که هيچ چيز در ما نيست...
ادامه نوشته

خاستگاه حماسی ایران(2)


خدا انسان را وجود می دهد و تاریخ ماهیتش را می سازد...

تاریخ خم رنگ همه افکار و ارواح است...تاریخ قالب ادم ریزی است...

بریم تو قالب...

ادامه نوشته

اگر گناه نبود طاعت برای چه ؟

دلا غافل ز سبحان ، ز سبحانی چه حاصل         دلا رو کن به شیطان که شیطانی چه آسان

یه چیزایی رو این چند وقته دیدم که ذهنم رو مشغول کرد و باعث شد که بگم:

طاعت در کنار گناه...

آخر این پست جمله کامل میشه .

صبوری : لقد خلقنا الانسان فی کبد !!! حالا میشه بهش گفت صبور باش!

مادامی که توی زندگی رنج و دردی نباشه متقابلا واژه ی صبر هم محو خواهد شد .

این یه مقدمه ی کوچولو بود .

ادامه نوشته

معدل ی !

اگه براتون جدید نیست خب تقصیر من چیه تحمل کنید ...

حدس میزنید عکس زیر چیه ؟ 

 

 

 

برای اینکه از صحت گمان تون مطلع بشین لطفاً بادامه اید مطلب را . :

 

ادامه نوشته

دختران امروز

دختران دیروز !!

به بهونه‌ روز دختر ... 

نگاهی کوتاه به زندگی حضرت ‌فاطمه این حقيقت رو نشون میده که سلمان به خونه‌ی حضرت علی شون ‌اینا رفت‌و‌آمد داشته . حضرت‌فاطمه همیشه با سلمان صحبت می‌کردن . حتی روایت‌ هست که یک‌دفعه به حضرت علی گفتن : چند روزه که سلمان رو ندیدم . دلم براش تنگ شده .

امروز اگه یک زن به شوهرش همچین چیزی بگه ... چه قیامتی به پا میشه !!!؟

شما بگین! دروغ میگم !؟ حتی اونایی که خیلی ادعای روشنفکری  رو دارن و  ... 

چرا اینطوریه؟ چون ما انسان رو نشناختیم . ما متوجه ارزش انسان نشدیم.

آخه مگه هر دوست‌داشتنی واسه ازدواجه و به منظور خاصیه!؟

پس تعامل و محبت اجتماعی چی میشه؟

انسان ، شعور داره و خیلی راحت قصد و هدف افراد رو متوجه میشه .

اسلام تحجر نداره؛مسلمونا به‌دلیل برداشت‌های غلطشون گاهی متحجر میشن ...

دکتر شریعتی - همشهری عزیزم- نکات دقیقی رو به خانم‌ها میگه ؛

قبلا از همه‌ی خانم‌ها عذرمی‌خوام ...

" ای‌زینب! با ملت خویش حرف‌بزن . زنان ملت ما به تو محتاجند . بیش از همه وقت. جهل از‌ یک‌سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و تازه‌شان می‌کشاند . و از خویش بیگانه‌شان می‌سازد . 

آنان را بر استحمار کهنه و نو ، بر بندگی سنت‌های پوسیده و دلقک‌های عفن ، بر ملعبه‌سازان تحصن‌قدیم و تفنن‌جدید برآشوب تا در خویش برآشوبند و تار و پود این پرده‌های عنکبوت رنج و فریب را بدرند و تا در برابر این طوفان بر باد دهنده‌ای که وزیدن آغاز‌کرده‌است ، ایستادن را بیاموزند .

و این ماشین هولناک را که از آن‌ها بازیچه‌های جدیدی می‌سازد ، باز برای استحمار جدید ، برای اغفال جدید ، برای پر کردن ایام فراغت ، برای بلعیدن حریصانه ، برای عزت‌بخشیدن به هوس‌های کثیف پوشالی ، برای شورآفریدن به تالارها و خلوت‌های بی‌شور و بی‌روح اشرافیت جدید و برای سرگرمی زندگی پوچ و بی هدف و سرد جامعه‌ی رفاه ، در هم بشکنند . و خود را از حرم‌های اسارت قدیم و بازارهای بی‌حرمت جدید ، به امامت تو ای زینب! نجات بخشند ...

آری! ای‌زینب! مگو که دشمنانتان چه کردند . دوستانتان چه کردند ...

بگو که ما چه کنیم؟ لحظه‌ای بنگر که ما چه می‌کشیم ..."


ببخشید بلاگفا قاط زده ، قسمت نظرات رو  آرشیو نظرات نوشته ... ولی میشه نظر گذاشت 

روزمون مبارك...

                       

روز دختر رو به همه ی گل دخترای کلاس تبریک میگم

دوست نداشتم پست تکراری بذارم ولی دلم نیومد تبریک نگم

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله :

دختران ، دلسوز ، مددكار و بابركت‏اند . هر كس يك دختر داشته باشد ، خداوند ، او را پوششى از دوزخ قرار مى‏دهد و هر كس دو دختر داشته باشد ، به خاطر آن وارد بهشت مى‏شود و هر كس سه دختر يا مانند آن خواهر داشته باشد ، جهاد و صدقه از او برداشته مى‏شود .

من از تو گلبنی بهتر ندیدم  / ز تو باغ گلی خوشتر ندیدم

میان این همه گلهای عالم / گلی خوشبوتر از دختر ندیدم . . .

 

قابل توجه وضع کنونی دانشکده:

دختر نرو

دختر نپوش

دختر نکن

دختر نخند

دختر نخواه

دختر نفهم

دختر بمیر...

 فراتر از تبريك بايد بگم:

انتخاب روز ملي دختران در سال پيامبر اعظم، اين نجات دهنده دختران از ناداني دوران جاهليت، انتخاب به جايي است، اما بايد فرصتي باشد براي بررسي جايگاه و امکانات دختران در جامعه و توجه به اين نکته که آيا با توجه به ميزان اهميتي که اسلام به دختران مي دهد، آنان از امکانات مناسبي در جامعه ما برخوردارند؟ متاسفانه به رغم تاکيد دين اسلام بر توجه ويژه به دختران هنوز بيشتر آمار دانش آموزان بازمانده از تحصيل در کشور مختص دختران است ضمن اينکه بيشترين مشکلات ساختار قامتي به دليل عدم توجه به ورزش دختران نيز از آن آنهاست. دنياي دختران چگونه است و دختران درباره مسائل و مشکلاتشان چه مي گويند، کمبود امکانات فرهنگي و ورزشي جز» مشکلاتي است که دختران همواره از آن گله مندند،

جامعه، دختران را موجوداتي ضعيف مي بيند 
به نظر من مشکل دخترها فقط در کمبود امکانات و محدوديت هاي دست وپاگير خلاصه نمي شود، مشکل اصلي دخترها ديدگاه جامعه نسبت به آنهاست، جامعه به دختران به چشم آدمي نگاه مي کند که هميشه بايد تحت حمايت باشد، هميشه بايد حامي داشته باشد، در نگاه مردان جامعه ما، دختران موجودات ضعيفي هستند که بايد هميشه حمايتشان کرد، هنوز جايگاه دختران در جامعه ما معرفي نشده است.  به رغم تمام مشکلات در حال حاضر آمار پذيرش دختران در دانشگاه هاي کشور بيشتر از پسران است،  دختران ايراني با محدوديت ها خوب کنار آمده اند اما هنوز نتوانسته اند جايگاه خود را در جامعه پيدا کنند.

 متاسفانه ديدگاه غالب جامعه استقلال را براي دختران مجاز نمي دانند.  به نظر من مشکل دختران جامعه با نامگذاري يک روز حل شدني نيست، حل مشکلات دختران نيازمند کار فرهنگي مستمر است. 
 يک روز فقط مختص دختران
عضو فراکسيون زنان درباره نامگذاري روز ملي دختران در روز ميلاد حضرت معصومه(س) گفته: هرچند که روز ميلاد حضرت زهرا(س) روز زن نامگذاري شده است و در اين روز زنان تقدير مي شوند اما لازم بود که روزي فقط مختص دختران درنظر گرفته شود.

 هرچند که روز دختران در سالروز ميلاد حضرت معصومه(س) انتخاب شايسته اي است اما اميد مي رود که در اين روز نيز مثل بسياري از روزهاي ملي کشور فقط به تايپ تعدادي کلمه در کنار تاريخ روز اکتفا نشود و ابعاد مختلف نام گذاري اين روز سنجيده شود.

 

چرا دوباره همه به اسم مستعار رو آوردن؟

در موردروز پسرا بايد بگم تا اونجا كه يادمه صحبت هايي راجع به اينكه ولادت حضرت علي اصغر رو به عنوان روز پسر اعلام كنن انجام شده بود حالا نميدونم تا كجا پيش رفتن؟

 

تبریک...

مهران جون ؛

نماینده شدنت رو تبریک میگیم...

از بچه‌ها هم تشکر می‌کنیم...

این تغییر ، لازم بود و انتخاب تو درست و به موقع انجام شد .

تو ، یه آدم خوش‌قلب و یک رفیق بامرام هستی

کلا کارت درسته داداش...

در آینده کارها حتما بهتر از گذشته انجام میشه.

غرغرو ها بیرون!

سلام !

امیدوارم همگی تونسته باشید با خیال راحت انتخاب واحدتونو انجام بدین . 

عجب دلی دارم من : اقیانوس اطلس ! واقعاً برای تمام بچه های کلاسمون تنگه

از اینکه ختم قرآن رو اینقدر خوب حمایت کردین بی نهایت سپاسگزارم

و در نهایت عید سعید فطر رو به همه دوستان عزیز تبریک میگم .

 

اینجا میخواستم عکس بذارم . نشد

 

حالا بریم سراغ چند تا اطلاع رسانی ...

ادامه نوشته

انا لله و انا الیه راجعون 2

متسفانه خبردار شدیم پدر بزرگ محترم خانم آناهیتا گلاب زاده به ملکوت اعلی پیوستن ...

درگذشت پدر بزرگ گرامیتان را تسلیت عرض نموده .

برای بازماندگان محترم از خداوند منان آرزوی سلامتی مسئلت می نماییم .

چند لحظه وقت داری؟

تو اتوبوس نشسته بودم.هوای گرم و ترافیک و سر و صدا اعصابمو بدجور خورد کرده بود.پنجره وا کردم شاید یه بادی نسیمی دلش به حالم بسوزه یکم خنک شم ولی هرم هوای گرم همچین زد تو صورتم که سوختم.اتوبوس شلوغ بود.حواسمو پرت بقیه مسافرا کردم شاید یکم گرما یادم بره.همه جور ادم بود.کارگر،محصل،روحانی،پیر جوون.عقب اتوبوس خلوت تر بود.چندتا خانم بیشتر نبودن.یه دختره بنده خدا گرمش شده بود داشت خودشو باد میزد و یکم شالشو باز کرده بود.صندلی اینور یه دختر دیگه چادرشو سفت و سخت گرفته بود و نشسته بود.با خودم گفتم دمش گرم.رومو اینور کردم و یکم بیرون نگاه کردم.اخر مردونه یه پیرمرده وایستاده بود زل زده بود به اون دختره که خودشو باد میزد.چند بار که نگاهم افتاد متوجه شدم.خندم گرفته بود.تو دلم گفتم حاج اقا التماس دعا!!!
همینجوری داشتم با خودم میخندیدم که صدای دختره بلند شد.اقا خجالت بکش.چرا زل زدی به من؟یهو همه سرا برگشت به اون طرف.پیرمرده هم پررو پررو برگشت گفت سر و وضعتو درست کن خانوم چرا اینجوری راه میفتی تو خیابون؟دختره گفت سر و وضع من به شما چه ربطی داره؟پیرمرده گفت:من خجالت میکشم تو اینجوری راه میری خودت خجالت نمیکشی؟رفیق سرتو درد نمیارم اینا یه چند دقیقه ای کلکل داشتن.چیز جالبش اینجاست.یه روحانیه پشت پیرمرده در اومد گفت:راست میگه دخترم.قباحت داره شما این جوری راه میری.اخه کسی ناخن پاشو لاک میزنه؟اقا مارو میگی موندیم تو کف!با خودم گفتم حتما چشم بصیرتم از مزایای این دوستانه!یکی نیست بگه تو که پشت به اینور نشستی تو این شلوغی ناخن پای این بنده خدا رو از کجا دیدی؟
دختره گفت حاج اقا خوب هوا گرمه من دارم خودمو باد میزنم.اشکالی داره؟پیرمرده گفت هوا گرمه که گرمه.دلیل نمیشه.این خانم ببین تو این گرما چقدر چادرشو سفت گرفته.چون مثل تو بیحیا نیست.دختره دیگه چیزی نگفت ولی از قرمز شدن صورتش معلوم بود خیلی ناراحت شده.اون دختر چادریه هم وقتی دید منظور پیرمرده خودشه خجالت کشید و بلند شد که پیاده بشه.با خودم گفتم چقدر با حیاست.خجالت میکشه ازش تعریف کنن.داشت میومد طرف در که پاش گیر کرد به پای یه نفر و افتاد کف اتوبوس.رفیق چشمت روز بد نبینه.افتادن همان و پخش و پلا شدن چندتا کیف زنانه و بلند شدن صدای ای دزد ای دزد همان!شاهد به عمل اومد که سفت و سخت گیری خانوم واسه این بوده که گند کاری زیرش معلوم نشه.خلاصه که پلیس دختررو گرفت و برد و ما هم پیاده شدیم.سر ظهر بود و صدای اذون بلند.چند قدمی نرفته بودم که همون دختر بیحجابه رو دیدم که داشت میرفت تو مسجد...
ببین رفیق من قصد ندارم قضاوت کنم.یعنی جایگاهشو ندارم.نمیخوامم بگم همه یه جورن.فقط میخوام بگم من و تویی که به خودمون اجازه میدیم خیلی راحت قضاوت کنیم اگه یه بار تو جایگاه قضاوت شونده قرار بگیریم چه حکمی واسمون میدن؟فکر میکنم این شبا و روزایی که داری سعی میکنی فاصلتو با اون بالاسری کم کنی وقت خوبیه که بهش فکر کنی.
به قول احسان علیخانی ماهت عسل
والسلام