آه...

چه تاریکی تلخیست خیال هارا خیال پنداشتن..حقایق را در خیال معناکردن و واقعیات راباحقایق درآمیختن...

وچه رویاهایی شوم که به بیداری وصل نیست... وچه سخت است سرگردانی درمتن یک واژه...

وامید چه واژه ای مانوس...

وچه گنگ اند سایه هایی که پراز تردیدند وچه دورند درست ترها وچه زشتند دست یافتنی های محال...

وچه من بیزارم ازین نقاب ها و تزویر...

 

من هنوزهم نمیدانم تیرگی درداست یاشادی؟!

من نمیدانم که چه میگویید؟ازچه میگویید؟راست میگویید؟باکه میگویید...

چه بسیارست نادانستنی هایم..نادانی ام...

این روزها همه ادعای خدایی دارند...میپرستید یا پرستیده میشوید؟

نمیدانم حقیقت است که مسخ واقعیت گشته یا که این واقعیاتند که بازیچه های دست حقیقت اند؟

نمیدانم این دلهره ی اختیارست که مارانیازمند جبری دلخواه کرده؟

این آفتاب هم دیگربیدارگرنیست؟کجایند سایه ها؟!

کاش سایه بودیم...این سایه های گنگ گویی ملموس ترند..دست یافتنی ترند...

نمیدانم آرزویتان کیست؟چیست؟ آرزوی خدایتان چیست؟!

نمیدانم پول پرستید..نام پرستید..شهوت پرست..س*ک*س پرست..علم پرست..مقام پرست..بالاپرست....خداپرست هایتان کجایند؟!عشق راهم میپرستید؟؟

نمیدانم تویی که همه هستی ازتوست...توخودبرای که هستی...؟؟

نمیدانم عشقتان آن رطوبت پلشت چندش آورست یاکه یک بیماری بدخیم روحی یا...؟

نمیدانم که چون مترسک آغوش بگشایم به روی کلاغان...؟!

ویاناله سردهم چونان جغدی درشب...

همچون کرمی بخزم دراین رطوبت لجن مانندخاکی...

یا به سان  بازی  پروازکنم وصیدآسان شکارچی باشم...ویا...

درهمین قفس آهنین آواز آزادی سردهم...

ماهی تنگ باشم یاکوسه دریا؟

شغال باشم یا شیر؟

سگ یاروباه؟

گرگ یاگوسفند؟

کرکس یاکبوتر؟؟؟

بس است!بس است موش وگربه بازی...خسته شده ام! کمی هم انسان باشیم...

زشتی همه جاهست حال آنکه زیبایی همیشه هست!!همیشه...

                             همه ندانسته هایم رانمیگویم!چون نمیدانم!چون نمیدانید؟!    

ومن هنوز پرم ازین تمام ناتمام...این راه بی پایان...این دریای پرسش های بیکران...