راه بی پایان...

راه بی پایان...

برمن چه گذشت؟!میدانی...؟دیواربلند شب که میریخت هیچ طلوع میخواستی...؟ازکسی کمی خوشی میخواستی...؟من حواسم جمع چند کاغذ خط در خط بود که همه خستگی ام از کمی آدم بود...


ادامه نوشته

اي مرغک اسير

اي مرغک اسير...!
به بال هاي ناتوان و پروازهاي در قفس مرغ اسير ديگري چشم مدوز...
به ترانه هايي که در قفس مي خواند گوش مده..!
قفست را به قفس آهنين او نزديک مساز...خودرا در دو زندان گرفتار مکن...
اي تو که جوشان حياتي و سرشار زندگي
از اين کوير خشک و تافته بشتاب بگذر ...!
خود را به چشمه آبي ..سايه درختي ..پناه سرد و استوار کوهي..آبادي اي برسان..!
اي مرغک اسير...!    که در باغي دوردست مي خواني زمستان است...
تند بادهاي سرد و زوزه کش را نمي بيني ..که از دل يخچالهاي مهيب و بزرگ موهستان ها بر مي خيزند...و همچون لشکروحشيان بي رحم و خونخوار بر سرزمين ما مي تازند...
اي مرغک اسير...!    که در باغي دوردست مي خواني زمستان است...
اين باغستان بزرگ را نمي بيني که در زير شلاق هاي بي رحم اين جلاد...از وحشت سکوت کرده است؟!
نمي بيني که غارتگران وحشي چگونه بر اين باغ ها تاخته اند...و فرش هاي مخملين سبزه ها را برچيده اند...؟
اي مرغک اسير...!    که در باغي دوردست مي خواني زمستان است...
گيسوانت را کنار زن و بنا گوشت را در آينه چشمان من ببين
ببين که سيلي بي رحم سرما ...چگونه آن را برده است؟!
سرخي آن ...سرخي آزردگي سيلي هاي پياپي و خشمگين زمستان است...
من آن را مي بينم...
اي مرغک اسير...!    که در باغي دوردست مي خواني زمستان است...
مگر مرغواي جغدهاي شوم را بر بام ريخته ي ويرانه ها نمي شنوي ؟!

مگر بانگ زاغان سياه شوم به گوشت نمي خورد...که چگونه شاد وآسوده فرياد مي کشند؟!

و سردي زمستان و پژمردگي سبزه زاران و مرگ صدها غنچه ي نشکفته اي که در دامن مادر افتاده اند...

آنان را به نشاط آورده است...

و بر در و دشت حکومت بخشيده است...

هر لحظه حرفي در ما زاده مي شود ....هر لحظه دردي سر بر مي دارد ...
وهر لحظه نيازي    از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي کند ...
اين ها بر سينه مي ريزند .. و راه فراري نمي يابند...
مگر اين قفس کوچک استخواني ..گنجايشش چه اندازه است..؟!

چشم به راه بهار ...

9 بهمن ، یکی از جشن‌های ملی ماست

ادامه نوشته

نمایشگاه کتاب

عصر 2شنبه با پیشنهاد فواد ، با کلی ذوق و شوق رفتیم نمایشگاه کتاب

وقتی توی بلوار نمایشگاه و پارکینگش اون همه ماشین رو دیدم؛با خودم گفتم آخ جون. ببین چه نمایشگاهی باشه!؟

وقتی هم که تو محوطه‌ی ورودی نمایشگاه، بنر بزرگ راهنما رو دیدم؛گفتم وای خدا! چقدر طول میکشه این همه غرفه رو ببینم!؟ کدوما رو بخرم!؟

اولش که برای گرفتن بن رفتیم سالنB . توزیع بن به شیوه‌ی کاملا جهان سومی انجام می‌شد ؛ با صف‌های طولانی و باز هم ملتِ همیشه در صف...

از وایستادن تو صف منصرف شدم.گفتم باشه برم بگردم، اگه دیدم کتاب‌هایی که گرفتم زیاد شدن ، اونوقت میام تو صف و بن می‌گیرم .

رفتم قسمت راهنمای نمایشگاه تا چیزایی که می‌خوام رو search کنم .

گفتم : عبدالکریم سروش ؟   search‌کرد گفت نداریم.

گفتم : سیدمحمد خاتمی ؟    گفت : نداریم .

گفتم : محسن کدیور ؟   گفت : نداریم.

گفتم : حسن خمینی ؟   گفت : نداریم.

گفتم : باشه...!

رفتم قسمت علمی . تا یادم نرفته بگم که : تقسیم‌بندی سالن‌ها هم جالب بود . جنگ نرم 1سالن! علمی و کمک آموزشی از اول ابتدایی تا پایان دانشگاه در تمامی مقاطع تحصیلی و رشته‌ها هم یک سالن! ناشرین خارجی هم 3 غرفه!

خلاصه توی قسمت علمی رفتیم همون مجد دانش خودمون . 2 تا فیزیولوژی داشت ، 3 تا هم سروگردن و ...

به بچه‌ها گفتم: من که نمی‌گیرم. ترم بعد هرچی لازم شد همون موقع از

تقی آباد می‌گیرم...

در انتها ، رفتیم به سالن فردوسی .اول که وارد شدیم یه خورده امیدوارشدم و بارقه‌های امید به پیکرم برگشت! اما بعد از چند دقیقه دیدم که نه! این جا هم خبری نیست .

انواع رساله‌ها و کتاب دعا و ذکر با سایزها و طرح جلدهای متفاوت ، وهابیت بر سر دو راهی ، مهدی این جا مهدی اون جا ، شرح کرامات عارف واصل میرزا خلیل کوه کمری و ...

و در پایان بازدید دل‌انگیز ما از نمایشگاه کتاب ، این تبلیغ که نمایانگر سطح فرهنگی جامعه ما بود؛ جلب نظرکرد: 5 تا کتاب 600 تومانی  2000 تومان! 

ساعت 8 شد و سرافکنده و ناامید برگشتیم...

 

« بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره‌ی‌ نو

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم  ،  با اینا خستگیمو در می‌کنم »

در کوی نيکنامان ما را گذر ندادند ...

فدای چشمان مستت...

مرحوم حسین پناهی رو بیشتر به عنوان بازیگر می شناسیم ولی در واقعیت او بیشتر شاعر بود تا بازیگر .

"حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان كهگیلویه (دهدشت-سوق)در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه ی آیت الله گلپایگانی رفته بود و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت.چند ماهی در كسوت روحانیت به مردم خدمت می كرد. تا اینكه زنی برای پرسش مساله ای كه برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود.از حسین می پرسد كه فضله ی موشی داخل روغن محلی كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینكه می دانست روغن نجس است،ولی اینرا هم می دانست كه حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشكلی ندارد.بعد از این اتفاق بود كه حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.حسین به تهران آمد(به ما می گفتند نباید پپسی بخورید,گناه دارد.وقتی به تهران آمدم,اولین کاری که کردم,از یک دستفروشی یک پپسی گرفتم.درش تالاپ صدا کرد و باز شد.بعد خوردم دیدم که خیلی شیرین است.آن روز نتیجه گرفتم که گناه شیرین است حسین پناهی.) و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.
در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد او یکی از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.
به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می بارید و طنز تلخش بازیگر نقش های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعربود. و این شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،این مجموعه ی شعر تا كنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است. وی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ و در سن ۴۹ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت.

فک کنم ارزش یک بار گوش دادن داشته باشه یکی از سروده های مرحوم پناهی با صدای خودشون رو واستون اپ کردم:

دانلود دیوونه کیه عاقل کیه؟

خاستگاه حماسی ایران(2)


خدا انسان را وجود می دهد و تاریخ ماهیتش را می سازد...

تاریخ خم رنگ همه افکار و ارواح است...تاریخ قالب ادم ریزی است...

بریم تو قالب...

ادامه نوشته

دختران امروز

دختران دیروز !!

به بهونه‌ روز دختر ... 

نگاهی کوتاه به زندگی حضرت ‌فاطمه این حقيقت رو نشون میده که سلمان به خونه‌ی حضرت علی شون ‌اینا رفت‌و‌آمد داشته . حضرت‌فاطمه همیشه با سلمان صحبت می‌کردن . حتی روایت‌ هست که یک‌دفعه به حضرت علی گفتن : چند روزه که سلمان رو ندیدم . دلم براش تنگ شده .

امروز اگه یک زن به شوهرش همچین چیزی بگه ... چه قیامتی به پا میشه !!!؟

شما بگین! دروغ میگم !؟ حتی اونایی که خیلی ادعای روشنفکری  رو دارن و  ... 

چرا اینطوریه؟ چون ما انسان رو نشناختیم . ما متوجه ارزش انسان نشدیم.

آخه مگه هر دوست‌داشتنی واسه ازدواجه و به منظور خاصیه!؟

پس تعامل و محبت اجتماعی چی میشه؟

انسان ، شعور داره و خیلی راحت قصد و هدف افراد رو متوجه میشه .

اسلام تحجر نداره؛مسلمونا به‌دلیل برداشت‌های غلطشون گاهی متحجر میشن ...

دکتر شریعتی - همشهری عزیزم- نکات دقیقی رو به خانم‌ها میگه ؛

قبلا از همه‌ی خانم‌ها عذرمی‌خوام ...

" ای‌زینب! با ملت خویش حرف‌بزن . زنان ملت ما به تو محتاجند . بیش از همه وقت. جهل از‌ یک‌سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و تازه‌شان می‌کشاند . و از خویش بیگانه‌شان می‌سازد . 

آنان را بر استحمار کهنه و نو ، بر بندگی سنت‌های پوسیده و دلقک‌های عفن ، بر ملعبه‌سازان تحصن‌قدیم و تفنن‌جدید برآشوب تا در خویش برآشوبند و تار و پود این پرده‌های عنکبوت رنج و فریب را بدرند و تا در برابر این طوفان بر باد دهنده‌ای که وزیدن آغاز‌کرده‌است ، ایستادن را بیاموزند .

و این ماشین هولناک را که از آن‌ها بازیچه‌های جدیدی می‌سازد ، باز برای استحمار جدید ، برای اغفال جدید ، برای پر کردن ایام فراغت ، برای بلعیدن حریصانه ، برای عزت‌بخشیدن به هوس‌های کثیف پوشالی ، برای شورآفریدن به تالارها و خلوت‌های بی‌شور و بی‌روح اشرافیت جدید و برای سرگرمی زندگی پوچ و بی هدف و سرد جامعه‌ی رفاه ، در هم بشکنند . و خود را از حرم‌های اسارت قدیم و بازارهای بی‌حرمت جدید ، به امامت تو ای زینب! نجات بخشند ...

آری! ای‌زینب! مگو که دشمنانتان چه کردند . دوستانتان چه کردند ...

بگو که ما چه کنیم؟ لحظه‌ای بنگر که ما چه می‌کشیم ..."


ببخشید بلاگفا قاط زده ، قسمت نظرات رو  آرشیو نظرات نوشته ... ولی میشه نظر گذاشت 

داستان کوتاه

وقتی سارا دخترک هشت ساله‌ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می‌کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد. 

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را در آورد. قلک را شکست، سکه‌ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار! 
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودکه متوجه بچه‌ای هشت ساله شود. 
دخترک پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌کرد ولی داروساز توجهی نمی‌کرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه‌ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می‌خواهی؟ 
دخترک جواب داد:‌ برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم. 
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟! 
دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟! 
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم. 
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می‌توانم معجزه بخرم؟ 
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید چقدر پول داری؟ 
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر می‌کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد! 
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می‌کنم معجزه برادرت پیش من باشد. 
آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. 
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود. می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ 
دکتر لبخندی زد و گفت:‌ فقط پنج دلار که قبلا پرداخت شده!

ادامه نوشته

برایت می نویسم...

سلام...

 این پستم همیشه update میشه

ونوشته هاموتوقسمت نظرات اضافه میکنم...

نوشته های شماهم  باعث بهترشدنش میشه,خوشحال میشم شماهم بنویسید.

"برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش،شاید خوشبختی منتظر خندیدن توست..." 

آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن

 آنگاه دستان خداوند را مي بيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند..

بهترین نوشته هاروهم باخودت بیار,شایدبخوای اینجاهدیه اش بدی تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

ممنونم ازهمتون...

    

هم گام بابهار...

هوالجمیل

                     چه افسانه ی زیبایی... زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکندکه نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟

         دنیا را برایتان شاد شاد
         و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم
             
هر روزتان نوروز...

                                       

                                                                            بهاری باشید...

از زبان باغبان

دوستان سلام اولین پستی که گروه سفاح گذاشتویادتونه؟

اخرش یه شعری نوشتیم که نیلو جان تو نظرات شعرو ادامه داد حالا من ادامشو از زبان باغبونه تصادفی پیدا کردم براتون میذارم فقط قبلش از بقیه بچه های گروه عذرخواهی می کنم که بدونه هماهنگی باهاشون دارم این پستو میذارم.

دخترم خندید و پسرک ماتش برد.        

به گمانم از سر شرم وحیا بغضی کرد.              

آن نگاه من ،  نه از روی غضب       

که از روی سوال،    

ودلهره ی آمدن روزی که    

 می دهد دخترکم قلب خودش هدیه به عشق .       

 و من در ناباوری می بینم     

قد رعنا و کمند مویش.      

چه قدر زود گذشت.....     

 من نفهمیدم کی،غنچه ی کوچک من گل شده است.  

 منم و فکر و خیال  

که تمنای دل کوچک او

بوی دستان پدر می خواهد؟      

 که اگر او برود،.........باز به یاد پدر پیر خودش خواهد ماند؟ 

سیب دندان زده غلتید به خاک،

 تو پریشان گشتی........ 

ناگهان قلب من از لرزش دستان تو سوخت   

با نگاه خودم فریاد زدم:     

"من فدای توام ای ناز گل زندگیم....      

 تو بخند .... 

 خنده تو مرهمی بود به همه ی خستگی ام"

تند دویدم من تا   

 سیب دندان زده را بردارم. 

 تا که از روی محبت سیب را ،باز در دستان پسر بگذارم. 

 پسرک گریه کنان کرد فرار 

 تو به من پشت کردی و من     

ماندم همانجا تنها     

 دیگر ندیدم خنده ی زیبای تورا 

سالها می گذرد...  

 و هق هق تو ان روز تکرار کنان،...می دهد    

آزارم

ومن اندیشه کنان غرق این پندارم 

 که چرا سیب دندان زده بر روی زمین تنها ماند. 

 

سیب دندان زده ای روی زمینی جا ماند...       

و یه عشق کهنه...درد سیب را از بر خواند... 

حال با گذشت روزها... 

 سیب دندان زده از فرط زمان... 

 جای دندونی که رویش واماند... زرد نیست 

جایش سیاه است و کبود...  

  و پر از حسرت و درد ای کاش... 

 که چرا او که مرا گازی زد...

 لذتی از من بیچاره ندید... 

 که چرا این همه عشق من و او ... 

 به سرای مرگ و نابودی رسید... 

  این یکی آخر باورها بود...

 دخترک شعر تو را از بر بود...   

 به خودش میگوید...

 درد سیب ،درد من تنها بود...

دوستان شرمنده که طولانی شد واسه راحتیه کار اونایی که ۲ تا شعر قبلی رو نخوندند قبلی ها رو میذارم تو ادامه مطلب  فقط ترتیبه شعر را رو خودتون رعایت کنین

نظر یادتون نره

 

ادامه نوشته