هو الباقی
سرکار خانم آرین؛
خبر درگذشت پسرعمه گرامیتان ما را متاثر نمود
خداوند شما را اجر صابرین دهد که حضرتش فرمود:*و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون*
«عرض تسلیت ما را بپذیرد»
سرکار خانم آرین؛
خبر درگذشت پسرعمه گرامیتان ما را متاثر نمود
خداوند شما را اجر صابرین دهد که حضرتش فرمود:*و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون*
«عرض تسلیت ما را بپذیرد»
بچه ها یه سوال:
کی میتونم جمله ی زیر رو بگم ؟ چرا باید بگم؟ و چرا اون موقع باید بگم؟
من یک عــــمر زندگی کردم...
یا اینجوری :
بعد از یه عــــمر زندگی...
بر و بچه های کلاس دکتر سازگار در جریان باشن که شنبه 7/8/90ساعت 12 الی 2 کلاس جبرانی آناتومی اندام برگزار میشه!!!
این خبر اول
دوم اینکه سه شنبه 10/8/90 کوئیز داریم . از ابتدای شریان آگزیلاری تا ابتدای ساعد!!!
ایام به کام!!!
از بچه های وبلاگ و مدیر محترم هم عذرخواهی میکنم بابت اینکه مجبور شدم اطلاع رسانی رو از طریق وب انجام بدم . چون فردا جمعه هست و پس فردا دیره!!!
یه چیزایی رو این چند وقته دیدم که ذهنم رو مشغول کرد و باعث شد که بگم:
طاعت در کنار گناه...
آخر این پست جمله کامل میشه .
صبوری : لقد خلقنا الانسان فی کبد !!! حالا میشه بهش گفت صبور باش!
مادامی که توی زندگی رنج و دردی نباشه متقابلا واژه ی صبر هم محو خواهد شد .
این یه مقدمه ی کوچولو بود .

فقط چندتا دعا،اونم نه برای ترم جدید بلکه هم برای مسیر پیش رو:
در دریایی که دروغ،میوه ی تلخ نگاه و ریا،آفت باغچه ی ایمان است،
خداوندا
تو، سادگی را به ما بباوران!!!

پروردگارا!
درباره من کاری کن تا هنگام نادانی، با یاری تو بر دانش خود بیفزایم. مرا طوری قرار ده که هنگام احتیاج تنها به تو متوجه شوم و هنگام تنهایی و پریشانی فقط به درگاه تو پناه جویم. خداوندا! درباره من کاری کن که بی اطلاعی و جهل، مرا از راه تو دور نکند و ندانستنم مرا در دام دزدان اندیشه و فکر نیندازد.
خدای من! بیش از هر زمان به دانش و دانایی و فهمیدن محتاجم. اطلاعات رنگارنگ مرا احاطه کرده است. ای مهربان ترین مهربانان! به لطف خود مرا به مفیدترین و بهترین دانش ها مجهز گردان. هنگامی که بر سر دو راهی شک و تردید قرار می گیرم، تو مرا به مناسب ترین و به درست ترین راه راهنمایی فرما و همواره قدردان نعمت هایی که به من دادی قرار ده. ای محبوب من! توان قدردانی از معلّمم را به من ببخش و به من توفیق ده تا بتوانم از او سپاس گزاری کنم. خداوندا! به خاطر دل سوزی هایش او را دوست می دارم؛ تو هم او را دوست بدار.
خداوندا! برای قدم هایی که در راه کسب دانش بر می دارم، برای قلم هایی که بر روی کاغذ می آورم و برای چشم هایی که بر روی کتاب می اندازم، اجر و پاداش به من عنایت فرما.
خدایا
به ما توفیق ده:
تلاش در شکست ، صبر در ناامیدی ، رفتن بی همراه
جهاد بی سلاح ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت
دین بی دنیا،مذهب بی عوام ، عظمت بی نام
خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود
گستاخی بی خامی ، مناعت بی غرور و تنهایی در انبوه جمعیت
روزی کن...
و در آخر هم:
همّتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
و السلام
راستش اولش ميخواستم فقط ادامه مطلب رو به عنوان پست بذارم ولی بعد دیدم بهتره یه مطلبی هم بنویسم که هم به درد دنیامون بخوره هم آخرترمون شایدم برای ترم بعد کارساز باشه.
شاید که نه، حتما میتونیم یه بهره ای ببریم...حوصله كنين و تا آخرش رو بخونيد همراه با تامل
نظر دکتر شریعتی در مورد فقر را بدانید
اسلام بر خلاف مذاهب دیگری که توجیه کننده ی فقر را مناسبات زندگی
اجتماعی میدانند، بزرگترین آموزش یافته ی مکتبش ابوذر میگوید: “وقتی فقر
وارد خانه ای میشود، دین از درب دیگر خارج میشود” و یا پیامبر اسلام حضرت
محمد (ص) که بنیانگذار مکتبی است که همه ما مسلمانان به آن اعتقاد راسخ
داریم چه شیوا و ساده بیان فرموده است: “من لا معاش له لا معاد له” کسی
که زندگی مادی ندارد زندگی معنوی هم نخواهد داشت. چون؛ شکم خالی هیچ
ندارد، جامعه ای که دچار کمبود اقتصادی و مادی است مسلماً کمبود های
معنوی بسیاری خواهد داشت و آنچه را که در جامعه های فقیر، آنرا
اخلاق و مذهب می نامند، متاسفانه معنویت در آن جایی ندارد.
میخواهم بگویم؛ فقر همه جا سر میکشد …
فقر ، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست …
فقر ، حتی گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند …
فقر ، چیزی را “نداشتن” است ؛ ولی آن چیز پول نیست ؛ طلا و غذا هم نیست …
فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند …
فقر ، اعجوبه ایست که بشکه های نفت در عربستان را تا ته سر میکشد …
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند …
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند …
فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …
فقر ، همه جا سر میکشد …
فقر ، شب را
“بی غذا” سر کردن نیست …
فقر ، روز را “بی اندیشه” سر کردن است
كاش دكتر اينا رو هم ميگفت:
فقر چسباندن آدامس زير دسته ي صندلي كلاس است
فقر قضاوت عجولانه،به ديده ي حقارت نگريستن،خود بزرگ بيني و كينه در دل داشتنو خيلي چيزاي ديگست...
خب حالا هندونه ي زير رو به شرط چاقو خالي كنيد و ادامه مطلب رو بخونين.اميد است كه در اين گرماي انسان سوز لبخند شيرين و خنكي بر لبانتان نقش بندد

دوستان سلام.موضوع اين پست بد موقع است ولي خيلي دير هم نشده.ميدونين که روز معلم اگه اشتباه نکنم دوشنبه ي هفته ي قبل بود.يادتون مياد يه همچين روزي توي مدرسه چيکار ميکردين؟؟؟
يه کم برگرديم عقب.
دبستان...
فکر ميکنم که اون موقع مخصوصا سال اول هممون بي شيله پيله بوديم و هديه هايي که به معلممون ميداديم از صميم قلب بود نه واسه ي چیز دیگه...کسي يادش مياد سال اول ابتدايي چی به خانوم يا آقا معلمش هديه داد؟
من يه نقاشي خوشکل رو دادم خواهرم کشيد
با يه متن تشکر بچه گانه با همون خط خرچنگ قورباغه ی خودم:معلم عزیزم روزت مبارک گذاشتم توي يه پاکت نامه و بردم مدرسه...صبر کردم تا زنگ چهارم شد((اون موقع ۴تا زنگ داشتیم).رفتم جلو و با کلي خجالت پاکتو دادم ولي خانم حق شناس قبول نکردن
دوباره رفتم اما بازم تحفه ي ما رو نپذيرفتن...بهم برخورد
آخر سر بهش گفتم:خانوم اجازه!مگه يه نقاشي و يه نامه ارزش نداره که شما قبول نميکنين.اون وقت ديدم يه لبخند مليح زد و گفت بيارش.رفتم پيشش.پاکتو گرفتو کلي خوشحال شد.منم که هاج و واج مونده بودم که نگرفتنش چي بود و اين کارش چي؟![]()
بعد بهم گفت:پسرم من فکر کردم توي اون پاکت يه چيز دیگه هست (منظورش همون چرک کف دست بود)واسه همين قبول نکردم(نميدونست که از ما خيري از اين دست هديه هانميرسه
)اما وقتی گفتی نقاشیه خیلی خوشحال شدم.ارزش این نقاشی واسم خیلی بیشتره.خيلي خيلي ازت متشکرم.
اينم چهره ي من بعدش
(اين خاطره رو از اعماق ذهنم کشیدم بیرون کلی خاک روش نشسته بود
)
ايشالا هرجا که هستن خدا نگه دارشون باشه
حالا هم ديدم وقت مناسبیه که یادی از اون دوران کنیم.واسه همینم توی ادامه مطلب یه شعر قشنگ که حال و هوای دبستان رو برامون تازه میکنه گذاشتم که تقدیمش میکنم به همه ی معلمای عزیزی که توی این دوازده سال داشتم علی الخصوص معلم سال اولم
خانم حق شناس
. میتونیدتشریف ببرید و بخونید...
راستی روز معلم رو به دبیراتون چه دبستان چه راهنمایی یا دبیرستان تبریک گفتین؟؟؟؟
کودکی ها شاد وخندان بازگرد...

اطلاعیم بیشتر شبیه به اعلامیه ی فوت بود تا اعلام زمان برگزاری![]()
![]()
خب چون این اولین جلسه هست من خودم داوطلب میشم که توی این برنامه شرکت کنم و به سوالاتی که پرسیده میشه جواب بدم.فقط کسایی که میخوان سوال بپرسن میتونن تا دوشنبه عصر اسمشون رو توی قسمت نظرات بنویسن و شب ساعت ۹ توی وبلاگ حضور داشته باشن.
فقط برای اینکه صندلی داغمون به خوبی و خوشی شروع بشه و ادامه پیدا کنه لازم میدونم چندتا نکته رو بگم:
۱-جو وبلاگ کاملا دوستانه هستش و تمام سوالا و جوابایی که گفته میشه مربوط به وبلاگه پس جو وبلاگ رو با جو کلاسی اشتباه نگیرین منظورم اینه که اگه حرفی توی وبلاگ زده شد اونو وارد فضای کلاس و دانشکده نکین
۲-سوالا میتونه در مورد هر بحثی باشه فقط جوری مطرح بشن که صندلیمون بتونه ادامه پیدا کنه.
۳-جوابایی که داده میشه صادقانه و باز هم خالی از توهین باشه
۴-مهم:دوستانی که قصد شرکت در این برنامه رو دارن باید از لحاظ جنبه و ظرفیت غنی باشن.در غیر این صورت حذف خواهند شد.
۵-اینم مهمه:پاسخ دهندگان فقط میتوانند به ۳ سوال از سوالات مطرح شده پاسخ ندهند.بازم تاکید میکنم فقط سه سوال.
۶-افرادی که با نام مستعار سوال میکنن جوابی دریافت نمیکنن.درضمن خواهش میکنم هیچکس با اسم یکی دیگه سوال نپرسه تا صندلی وارد حاشیه نشه
۷- اگه یکی یه سوالی پرسید بقیه اجازه بدن سوالش جواب داده بشه بعد سوال کنن
با اجازه ی مدیر وبلاگ این مطلب تا وقتی که صندلیمون داغ بشه همواره در صفحه ی اول نمایش داده شود و در حین برگزاری برنامه نظرات تاییدی نباشند.با تشکر![]()
حالا چه ربطي داره به پست من؟
اين دفعه ميخوام با يه تغيير تاکتيک کوچولو به بررسي پاراديم فرصت شناسي از ديدگاه خودتون بپردازم.
چه جوري؟اين جوري:
اگه يه روز که از همه ي عالم وآدم خسته شديد و دلتون ميخواد همين جور زارزار گريه کنين...و بعد بزنيد به کوه و کمر و دشت و چمن...ولي يهو پاتون گير کنه به يه چيزيو بخوريد زمين بعد پاشيد و درحالي که به زمين و زمان ناسزا ميگيد اون شيئ خاکي رو در بياريد تا پرتش کنين يه ور ديگه...امااااااااااا
صبر کن صبر کن..
اااااااا اين که چراغ جادو هست...سريع روش رو با يه گوشه ي آستينتون پاک ميکنيد يه دفعه مه همه جا رو ميگيره و بعد از چند لحظه يه آدم کچل که فقط يه خورده مو وسط سرش داره ظاهر ميشه و ميگه:
در خدمتتان هستم سرورم...شما ميتوانيد سه آرزو کنيد سرورم...
خب حالا نوبت شماست سرورم
....سوال:
دوستان!توي ذهنتون يه همچين چيزيو تصور کنيد و بعدپاسخ اين سوال رو توي قسمت نظرات بنويسيد:
اگه توي يه همچين موقعيتي قرار بگيريد و فرصت سه آرزو داشته باشيد،چه آرزوهايي ميکنين؟
(اين آرزوها ميتونه واسه خودتون،دوستتون و از همه مهتر يکيش حتما واسه کلاس خودمون باشه)
فقط خواشا يه جوري جواب بديد که کسي ازتون دلگير نشه
ممنون![]()
یه چیز دیگه. نظرتون راجع به گذاشتن یه پست تحت عنوان"صندلی داغ"چیه؟منظورم اینه که یه نفر داوطلب بشه و در یه روز و یه ساعت خاص که از قبل تعیین میشه چند نفر از اون سوال کنن سوالای مختلف.به نظر جالب میاد واسه شروع هم خودم داوطلب میشم.فقط چند پرسشگر میخواد.کسی هست؟؟؟![]()
![]()
![]()

اولش که هرچی دل تنگتون میگه بگین. دومش یه پاراگراف از شریعتی که امیدوارم پسرا از خوندنش ناراحت نشن و سعی کنن از این نوشته درس بگیرن تا پس فردا دهن همسرای نگون بختشونو آسفالت نکنن بذارن اونا هم یکم زندگی کنن(از اونجا که منم مثل ناصر قانون کپی رایت رو رعایت ... باید بگم این جمله رو با کمی تصرف از پست اون نوشتم) ...اصلا شاید به همین دلیله که هیچکی به کریستوفر کلمبوس دختر نداده
فکر کنم اين روزا همگي شاد و شنگولين و در اپيدرم خودتون نميگنجين...آخه نزديک بهاره و دلتون چه بي قرار
نزديک پنجاه روز هست که شديم دانشجو...هممون تو اون چهار ماه تا ميتونستيم از خجالت کنکور در اومديم (آخي يادش بخير
)بعضيامون فکر ميکرديم ميريم دانشگاه و يکي يکي پله هاي ترقي رو طی میکشیم ميريم بالا...بعضيا هم ميدونستن که اينجا از اين خبرا نيست.![]()
بذاريد اول حال و هواي خودمو قبل از شروع کلاسا و بعدش بگم بعد اگه دوست داشتين شما هم بگيد توي اين دو ماه چي گذشت بهتون...
قبل از شروع کلاسا خيلي خوشحال
از اين ور ميرفتم به اون ور و تا ميتونستم زير و بم دانشکده رو گشتم...ولي چشمتون روز بد نبينه اولين کلاسي که شرکت کردم زبان بود...يه جوري استاد از درس و کلاس صحبت کرد که هر چي اعتماد به نفس توي تعطيليا جمع کرده بودم يهويي رفت بر باد فنا
...رنگ از رخسارمون پريد
..رفتيم تو فکر انتقالي(دندون)رسيديم به اولين جلسه ي آناتومي.ديديم استاد اومد و يه نگاه عاقل اندر سفيه انداخت بهمون و شروع کرد خارجکي صحبت کردن(آنتريور،پوستريور،....) ادامش رو تو ادامه مطلب بخونين
آقا ما پوسیدیم تو خوابگاه
.هرچی هم که به این بچه مشهدی ها میگیم برادر من تو که زبان مشهدی تدریس میکنی ِ تو که تو وبلاگ به عنوان یخچال و نمکدون وبلاگ شناخته شدی ِتو که نماینده ی ما هستی و مشهدی هستی یه لطفی کن و مسئول فرهنگی کلاس شو...انگار داری با دیوار صحبت میکنی
مثل این که بازم باید خودمون(خوابگاهیا)دست به کار بشیم و به صورت کاملا خودجوش و مردمی یه مسول فرهنگی انتخاب کنیم...
شما رو به جون وبلاگ قسم میدم کسی که این توانایی رو توی خودش میبینه پاشه و قبل از تعطیلات عید یه اردو راه بندازه که اگه ما رفتیم شهرستان ازمون پرسیدن:خب کجاها رفتین ما بلد باشیم به جز حرم ۴ جای دیگه رو بگیم..
من میخواستم اینو توی قسمت نظرات یه نویسنده بذارم اما فکر کردم
اگه در معرض دید عموم قرار بگیره بهتره...
توی ادامه مطلب یه روش تووووپ واسه تحقیق دانشجویی معرفی کردم که خیلی کاربردیه...بزرگ نوشتم که برين حالشو ببرين
و...
آّهان راستی این پسره هست اسمش چی بود؟؟![]()
آهان یادم اومد جان هاپکینز... چند روز پیشا بهم ایمیل زد که ایمان خوشم اومده از وبلاگتون بدجور... واسه همین میخوام نتیجه ی یه سری پژوهش های جدید رو که توی بیمارستانمون انجام شده رو واسه اولین بار توی وبلاگ شما منتشر کنم.منم دیدم خیلی اصرار میکنه گفتم باشه.
برین تو ادامه مطلب.خیلی زیاده میدونم حوصلتون نمیشه همشو بخونید ولی ۴ تا خطشو بخونید واسه اطلاعات عمومی بد نیست.
مستقیم میرم سر اصل مطلب...
و اما اصل مطلب:اصل مطلب اینه که اصل مطلبو در ادامه ی مطلب بخونین
عکس ها رو در ادامه ی مطلب ببینید...
درضمن نگران سطح علمی وبلاگ هم نباشین به قول خانوم سنایی این وبلاگ تازه راه افتاده بعدشم کی گفته که همه ی مطالب باید علمی باشه اینجوری که فضا خشک میشه میره یه وبلاگ خوب همه نوع مطلب رو میتونه با هم داشته باشه
درضمن منتظر يه خبر علمي داغ که نه ولي ولرم باشيد که تا چند روز آينده آماده ميشه و سطح علمي وبلاگو کلي بالا ميبره![]()
(واسه اونايي که نگران سطح کيفي وبلاگ هستن)
حكمت روزگار !!
اسمش فلمينگ بود . كشاورز اسكاتلندي فقيري بود. يك روز كه براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد كمكي شنيد كه از باتلاق نزديك خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد كه تا كمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و كمك مي خواست. فلمينگ كشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناك نجات داد.
موز کاملا رسیده ماده ای تولید میکند بنام تي اِن اِف
که توان مقابله با سلولهای غیر عادی (سرطانی) را دارد ،