به همین خوشمزگی!
پیش درآمد:مکالمات در بعضی از مواقع با لهجست.دلم نیومد عوضشون کنم.در صورت نیاز از گوگل ترانسلیت استفاده نمایید
درآمد:
صحنه اول:قریب به ۱۰ سال پش،بهارخواب(همون تراس)خانه مادربزرگ مرحوممان،جماعتی مشغول پاک کردن سبزی آش
-:زری خانوم جان ای پسر بزرگ انسیه خانومشان ر مشنسی؟
-:نه،کدوم يکي ر مگي؟
-:بابا همو ديلاقه ديگه،کله ي تاسي دره،عاينک ته استکاني مزنه
-:ها فهميدم کدومه ر مگي!ها مشنسم.بره چي؟
-:ديروز خنه حاج خانومشان ختم انعام بود.ننه عباس مگفت قراره برن خواستگاري دختر مليحه خانومشان.قراراشانم گزاشتن
-:نه بابا!راست مگي؟کدوم يکيش؟
-:همو کوچيکش
-:اي بابا.او دختره که مثل پنجه آفتاب ممانه.حيف او نکرده؟
-:اي خواهر،تو که خبر ندري.مگن دختره سر و گوشش مجنبه.چند بار با همي پسره ديدنش.مثل ايکه ننه باباشان فهميدن مخن قضيه ر لاپوشوني کنن.تازه از خداشانم باشه.دختره دماغش کجه،چشماشم چپوله!
-:راست مگي؟خودم توجه کرده بودم ها.دختره اصلا قيافش يک جوريه
فقط محض يه لبخند کوچولو بيا ادامه مطلب تا بقيشو بگم

.gif)




اگر دوست دارین کل داستان رو بخونید


