-:ها بابا.تازه مگن از مدرسه هم انداختنش بيرون بره همي جلف بازياش

-:خوب شد گفتي راضي خانوم جان.مخاستم بره پسر داداشم بگيرمش.نمدنستم اينقدر خرابه

حقيقت ماجرا:يکبار که دختر مليخه خانوم داشته از مدرسه ميومده خونه همزمان که وارد کوچه شده پسر انسيه خانوم هم که داشته ميرفته سر کار از در خونشون اومده بيرون بالاجبار به هم سلام کردن.احتمالا ننه عباس اين صحنه رو از پشت پرده اتاقش ديده.از بد ماجرا فرداشم مليحه خانوم ميره از انسيه خانوم تخم مرغ قرض بگيره يه پنج دقيقه اي با هم حرف ميزنن...

صحنه دوم:

همین حوالی!کتابخانه دانشکده پزشکی مشهد،قسمت خواهران...

-:وای عزیزم تو دور چندمی؟

-:من دور پنجمم خوشگلم،خیلی استرس دارم.یه ماه بیشتر تا کوئیز نمونده

-:واقعا؟خیل عقبی پس.من دور یازدهمم ولی هر چی میخونم نمیدونم چرا باز واسم جدیده!(البته میدونین که مشکل از ایشون نیست،کلا یه مساله فیزیولوژیکه!)

-:راستی یه چیزی!تازگیا به روزبه دقت کردی؟

-:نه،چرا؟

-:خیلی بد نیگا میکنه.اصلا انگار میخواد ادمو قورت بده!قشنگ زل میزنه به آدم!از کنار آدمم که رد میشه میخنده!همشم میاد جلو به آدم سلام میکنه.تازه یه چیز دیگه!ورداشته سر سال تحویل واسم پیام تبریک فرستاده!ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!!!(حالتی که در صورت نمایان است!)

-:واقعا؟!پسره چندش پررو!بهش رو ندیا.ترم پیشم همش دنبال من بود.نمیدونم واقعا این پسرا چرا اینقدر از خودشون خوششون میاد!

-:آره واقعا.با اون ماشین قراضش!خیلیم بدتیپه!دیدی لباساشو؟رو تنش زار میزنه.(حالتی که در دل پنهان است!)

-:آره.مدل موهاشم عوض کرده خیلی بد شده.قبلیه بیشتر بهش میومد

-:آره،تازه قبلا ته ریشم میزاشت،یکی از بچه ها میگفت ابروهاشم ورداشته.ولی فکر کنم با کسیه،نه؟(بدون شرح...)

-:نمیدونم بخدا،البته دیروز پیش نانا اینا بودم میگفتن با یکی از دخترای ترم بالاییه

-:واقعا؟ایــــــــــــــــــــــش پسره ایکبیری!اینقدر بدم میاد از این ادمای سیریش!اه اه اه

-:عزیزم اینجوری جلوی نوشین نگی ها!فکر کنم ازش خوشش میاد.خودم دیدم هی سر کلاس بهش نیگا میکنه،تازه شنیدم بچه ها میگن دیدنشون داشتن با هم میخندیدن

-:اه اه اه!پسره هرجایی!اصلا لیاقت نداره بچه پررو!گند بزنن به این پسرای بی عاطفه!ولش کن اصلا،بیا ببین این فصلو میتونی واسم توضیح بدی؟

حقیقت ماجرا:روزبه،قهرمان سه دوره مسابقات زیبایی اندام استان،که حدود یک ماه پیش به مناسبت تولدش یه بی ام و ۳۶۰ کادو گرفته و البته فعلا واسه تعطیلات با خانواده رفتن دبی.دو طرف گفتگو هم رقیه و اقدس،دو شیرزن هستن که اتفاقا پتانسیل لازم واسه قهرمانی پاورلیفتینگ رو هم دارن.به این شرح که قد ۱۲۰،عرض ۱۲۰،وزن هم ۱۲۰!حالا دیگه بقیه ماجرا به عهده ذهن خلاق خودتون...

صحنه سوم:

دوباره همین حوالی،پردیس دانشگاه علوم پزشکی مشهد،خوابگاه پسرانه بوستان،اتاق...،جماعتی در حال تفریح سالم!

-:مرتضی نوبت توئه،بر بزن

-:ای بابا شما هم که حمال گیر اوردین ها!

-:زر نزن مردک!هفت دست کوت شدی باید حمال بشی دیگه

-:خیلی خب بابا،بده ببینم

-:بچه ها فک کنم سرما خوردم لرز گرفتم

-:گوساله نشستی رو گوشی من بده ببینم،اه اه بچه ها ساکت باشین مامانمه!

(شرح مکالمات از شنود! افراد حاضر در اتاق)

الو؟سلام ننه جان.خاسی؟کوشنی؟بوام خوبه؟خوارام خوبن؟برارام خوبن؟شوهر خوارام خوبن؟زن برارام خوبن؟بچه خوارام خوبن؟بچه برارام خوبن؟خر دایی اینا خوبه؟زائید به سلامتی یا نه؟ها؟چشم ننه جان خفه ابیم.ها؟ها من زنگ زده بیم.ننه خواسم بگم هفته دیه که امتحانام تموم بی اماده آبین بیام با هم برم خواسگاری.ها؟ها خواسگاری،یکی از دخترای کلاس بی،ای،به پای دختر محمود نقاش که نارسه ولی خب دختر بدی نی.ها ایخوام گاوداری رو بندازم پس قبالش به بوام بگو.باغ مش قاسم اینا رو هم بیرین واسه یه ماه دیه که عقد و عروسی رو بیریم.اون انباری طبقه بالا ساختمون کنار طویله رو هم تمیز کنین که اسبابامان بچینیم توش.نه دیه ننه جان کاری نارم.به همه سلام برسون خدافظ

-:خیلی خب بچه ها،حکم چی بود؟

(اینا افراد حاضر در اتاقن)

-:

-:

-:

-:مرتضی مامانت بود؟

-:اره،دیشب زنگ زدم برنداشت،الان زنگ زده بود

-:میگم مبارک باشه،میخوای بری خواستگاری؟

(مرتضی در حال تفکر عمیق برای پیش بینی برگ های بقیه)-:ها؟آره

-:خواستگاری کی؟

-:همین دختره لیلا

-:کی؟

-:لیلا دیگه بابا

-:لیلا پرنیان؟

-:آره دیگه،چند تا لیلا داریم تو کلاس مگه؟

-:همینی که خونشون تو اون برج بلندست؟

-:آره دیگه

-:همونی که ماشینش پلاک موقته تو ایران پلاکش نمیکنن؟

-:بابا آره دیگه همون

-:همونی که باباش نمایندگی داره تو سجاد؟

-:اه مرگ!آره دیگه همون

-:هفته دیگه میخوای بری خواستگاریش؟

-:حالا امتحانو رو بدیم ببینم چیکار میکنم اگه خراب نکردم حال داشتم آره

-:بعد الان با خودشم هماهنگ کردی؟راضیه؟

(مرتضی همچنان در حال دست خوانی!)-:ها؟فردا بعد کلاس میگم بهش،راضی؟مهم نیست رضایتش.مهم منم که راضیم.از کی تا حالا ضعیفه ها نظر میدن راجع به شوهراشون؟باباش باید راضی باشه که از خداش باشه!چی ندارم؟خوش تیپ نیستم که هستم،درس خون نیستم که دانشجوی پزشکیم،زور ندارم که دارم!یک بار با خر دائیم اینا کشتی گرفتم همچین کوبوندمش زمین که تا دو روز بلند نشد!خونه هم که دارم.میریم طبقه بالای خانه آقام اینا تو ولایتمون.من همون جا مطب میزنم اینم وایمسته کمک دست مامانم گاوا و گوسفندا و اینا رو جمع و جور میکنه

-:خب بعد الان ازدواج کنین درستون چی میشه؟

-:اشکال نداره.اونجا بابام اینا هستن مراقبشن.من بعد عروسی برمیگردم اینجا اونو میزارم مواظب خونه زندگی باشه

-:خوب بعدش این یعنی بعدش اون دیگه ادامه تحصیل نده؟؟؟

-:نه!چه معنی داره زن بیاد دانشگاه؟تا الانشم که اجازه دادم بیاد واسه این بود که فردا روز نگه تو جلو پیشرفت منو گرفتی نزاشتی دانشگاهو ببینم

-:

-:

-:

-:خیلی خوب،نوبت من بود دیگه نه؟بیا با همین دست میگیرم.عمرا بتونی روش بیای!

حقیقت ماجرا:لیلا دختر یکی یه دونه آقای پرنیان بزرگه که به طور متوسط هفته ای سه تا خواستگار دم در خونشون تحصن میکنن.مرتضی هم پسر چهاردهم خانواده،اهل روستای شورآب سفلاست.فردای اونروز مرتضی با گفتن این جمله که دیگه وقتشه سایه یه مرد بالا سرت باشه از لیلا خواستگاری کرد که در کمال ناباوری با جواب منفی لیلا مواجه شد!این اقدام غیرمنتظرانه و نامعقول لیلا که مرتضی به هیچ وجه انتظارشو نداشت باعث شد که مرتضی با یک شوک روحی-روانی مواجه بشه و به مدت نامعلومی انصراف از تحصیل بده!

یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشان

کین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند

با تشکر از ایمان به خاطر همیاری و شما به خاطر جنبه بالاتون

پایان