پائيز،پادشاه فصلها،تك سوار تنهاي هميشگي باز هم آمد.،مثل هميشه آرام و بي صدا،توي همان پوستين خيس و نمناكش.با همان انبوه برگهايي كه به احترامش روي زمين ميريزند تا پابوسي دلتنگي هايم را بكنند.با هواي گرفته و سنگينش كه هر نفسش چيزي را در آدم بيدار ميكند.با همان حس و حالي كه ميداني و ميدانم.لازم نيست عاشقي را تجربه كرده باشي تا حسي كه توي هوا موج ميزند را درك كني.هواي سردي كه قلقلكت ميدهد تا كه بخواهي بيشتر در خودت مچاله شوي،بارانهاي گاه و بيگاهي كه بعضي وقتها تو هم دلت ميخواهد با آنها بباري،آسمان گرفته و كم نوري كه مجبورت ميكند بروي و بروي و زير بارانش خيس خيس شوي،چقدر آشنايي پائيز،دوست تنهاي من.هر چقدر كه بهار جنبش و حركت دارد،تو سكوت و ابهت داري.سوز تازيانه بادهاي سركشت،چقدر لذت بخش است.ترجمه همصدايي باد و برگ و اشك چقدر زيباست.چقدر معطري پائيز،بوي خاك باران خورده ميدهي،بوي كاج،اصيل و مردانه.گمانم ميرود كه قرابتت با عاشقي در بي صدا آمدنت باشد.نه ولوله بهار را داري،نه خورشيد تابستان و نه سرماي زمستان.كافيست چشمي به هم بزنم.چشمانم را كه باز كنم تو آمده اي،گرفتارت شده ام،همه جا را پر كرده اي.لات بي سر و پايي هم كه باشي،پائيز كه مي آيد دلت شعر ميخواهد و احساس.دوست داري غروب ها را تنها باشي و در خودت غوطه ور شوي،خاطراتت را ورق بزني،گاه لبخندي مهمانش كني و گاهي قطره اشكي...

ليك تو هم نميماني دوست،ميدانم، سرت شلوغ است،بايد بروي.آغوش هاي خالي زيادي هستند كه بايد پرشان كني،گيسوان آشفته اي كه شانه بزني،بغض هاي بسياري كه بتركاني...،ميروي.ميروي و برايم خاطره ميگزاري.يادگاري هايت تا ابد گوشه دلم خاك ميخورند رفيق

فصل عاشقيتون خوش بچه ها...

مهران،يه عصر پائيزي،زير آسمون خدا