Persian land

سلامی به وسعت رحمتش..

 

راستش این پست مخاطبش فقط یک نفر نیست

چراکه من بیشتر به افرادی غیر اون مدیون هستم و چون تعداد زیادی شاهد بودند لازم دونستم تو جمع بخطام اعتراف کنم

کوتاه بگم

بابت تیکه نادرستی که به یه قشر خاص تو یکی از کامنتهای صندلی داغ انداختم عذر میخوام

اشتباهی بود اما نه از روی عصبانیت

بلکه بخاطر حس ناامیدی از یه فرد که مدام ارزشهایی رو (نه تماما) زیر پا میذاره و دامن میزنه به خاطرات تلخ نقل شده از قرنها قبل..

 

ختم کلام

- یکبار شنیدم یکی داشت به طرف مقابلش میگفت: خب چرا کاری میکنی که آدم ی چی بگه که از خودش هم بدش بیاد...

لازم میدونم از خودش هم عذر خواهی کنمــــــ...

روزهامون قشنگ

 

پائيز،فصلي براي عاشق شدن...

پائيز،پادشاه فصلها،تك سوار تنهاي هميشگي باز هم آمد.،مثل هميشه آرام و بي صدا،توي همان پوستين خيس و نمناكش.با همان انبوه برگهايي كه به احترامش روي زمين ميريزند تا پابوسي دلتنگي هايم را بكنند.با هواي گرفته و سنگينش كه هر نفسش چيزي را در آدم بيدار ميكند.با همان حس و حالي كه ميداني و ميدانم.لازم نيست عاشقي را تجربه كرده باشي تا حسي كه توي هوا موج ميزند را درك كني.هواي سردي كه قلقلكت ميدهد تا كه بخواهي بيشتر در خودت مچاله شوي،بارانهاي گاه و بيگاهي كه بعضي وقتها تو هم دلت ميخواهد با آنها بباري،آسمان گرفته و كم نوري كه مجبورت ميكند بروي و بروي و زير بارانش خيس خيس شوي،چقدر آشنايي پائيز،دوست تنهاي من.هر چقدر كه بهار جنبش و حركت دارد،تو سكوت و ابهت داري.سوز تازيانه بادهاي سركشت،چقدر لذت بخش است.ترجمه همصدايي باد و برگ و اشك چقدر زيباست.چقدر معطري پائيز،بوي خاك باران خورده ميدهي،بوي كاج،اصيل و مردانه.گمانم ميرود كه قرابتت با عاشقي در بي صدا آمدنت باشد.نه ولوله بهار را داري،نه خورشيد تابستان و نه سرماي زمستان.كافيست چشمي به هم بزنم.چشمانم را كه باز كنم تو آمده اي،گرفتارت شده ام،همه جا را پر كرده اي.لات بي سر و پايي هم كه باشي،پائيز كه مي آيد دلت شعر ميخواهد و احساس.دوست داري غروب ها را تنها باشي و در خودت غوطه ور شوي،خاطراتت را ورق بزني،گاه لبخندي مهمانش كني و گاهي قطره اشكي...

ليك تو هم نميماني دوست،ميدانم، سرت شلوغ است،بايد بروي.آغوش هاي خالي زيادي هستند كه بايد پرشان كني،گيسوان آشفته اي كه شانه بزني،بغض هاي بسياري كه بتركاني...،ميروي.ميروي و برايم خاطره ميگزاري.يادگاري هايت تا ابد گوشه دلم خاك ميخورند رفيق

فصل عاشقيتون خوش بچه ها...

مهران،يه عصر پائيزي،زير آسمون خدا

راه بی پایان...

راه بی پایان...

برمن چه گذشت؟!میدانی...؟دیواربلند شب که میریخت هیچ طلوع میخواستی...؟ازکسی کمی خوشی میخواستی...؟من حواسم جمع چند کاغذ خط در خط بود که همه خستگی ام از کمی آدم بود...


ادامه نوشته

نامه‌ی خداحافظی دل پیرو

همه چيز تمام شد. قرارداد من با يوونتوس امروز به پايان رسيد. اين يک خبر نيست ولی همچنان روی من تاثير گذار است... به عقب‌تر رفتم و در مورد تمام رویاهایی بزرگی که می‌توانستم ببینم، فکر کردم...

همسر الکس ، خانم Sonia Amoruso


تمام خاطره‌ها، خوشی‌ها و لحظه‌های تلخی که در طول حضور در یوونتوس داشته‌ام امروز جلوی چشمانم هستند... این‌ها خاطره‌هایی هستند که می‌خواهم آنها را فشرده کرده و همواره با خودم داشته باشم...

مدتی پیش، قبل از آنکه به تعطیلات بروم، وسایل شخصی خودم را از کمدم برداشتم و از زمین تمرینی باشگاه بیرون آمدم. درست همان جایی ایستادم که شما همواره برای گرفتن عکس با من، امضا و یا یک سلام می‌ایستادید. زیر برف، یخ، باران و آفتاب سوزان. اما این بار من باید به شما احترام بگذارم و تشکر کنم، درست همان کاری که شما برای من انجام دادید...

بازیکنان می‌روند ولی یوونتوس باقی می‌ماند. پیراهنی که دوست داشته‌ام و همواره دوست خواهم داشت. بدون هیچ کم و کاستی به آن احترام می‌گذارم. خوشحالم از اینکه می‌دانم پس از من بازیکنانی می‌توانند پیراهن شماره 10 را بپوشند، پیراهنی که سال‌ها نام من بر آن نوشته می‌شد...

خوشحالم برای کسی که فصل آینده این پیراهن را به تن خواهد کرد. خوشحالم برای کسانی که در ایتالیا یا سراسر دنیا دوست دارند آن را بر تن کنند. افتخار خواهم کرد اگر کسی بخواهد راه مرا برود،‌ درست همان‌ طور که من دوست داشتم راه دیگر قهرمان‌ها و اسطوره‌ها را بروم...

از فردا دیگر بازیکن یوونتوس به شمار نمی‌آیم ولی همواره یکی از شما خواهم بود...

خداحافظ، برای همه چیز ممنونم

الساندرو

AlArM!!

Goruhak hayi hastand ke ba tazriq Afrad Tarbiat shode khod be mahal haye tajamo jَavanan , bekhusus Daneshgah haye bozorg –mahah tahsil nokhbegan- say dar Tahrif Andisheha va Aqayed Eslami va Jazb Ejtema be souy khod darand

 

In Afrad Aksaran Ba chehre va sokhanan Jazzab va be zaher manteqi va sahih ,ke tey jalasat Barname rizy shode va moratab –ba fasele zamani kotah- ke Amuzesh didehand  va motale’e ye kotob khas ,takhasosi va kamelan hushmandane,ke besiyar zirakane mafahim Eslami va mazhabi ra ,mabni bar usul ravanshenakhti – manteq va falsafe var, be chaleshi nuzul gerayane mikeshanad

 

Az sath shoru karde va be tadrij be samt takhrib Omq va Rishe aqayed miravand

Ta jayii ke hata besyari az ruhanion ma ham pasokhi baraye anha nadarand!!

Tanha afrad motekhasesi ke motale’eye faravani dar zamine Din +  Usul bazi ba lahn va negaresh Usuli Fergeha ra darand mitavanand pasokhguye anha bashand

 

Moteasefane ,be dalil kambud motale’e ,Aksar Afrad,bekhusus JAVANAN ma Farib in andisheha va jahatgirihaye be zaher sahih ra khorde va ebteda dochar Tazalzol va hatta Shosteshuye aqidati mishavand…va sepas…..

Dust aziz, Taman harf khaharane’am in ast ke : MoraQeB Bash

dar Jam'e ma niz Huzur darand!!

Va besiyar niz qabulash darand

Neshani:

“jomalat ra tori bayan mikonad ke Aql Dar negah aval Tayiid mikonad!!”

Ta jayi ke Kofrane budan vazeh an nadid mimanad

Ta'ajob nakon...!


ادامه نوشته

اخرین دلنوشته دلی که سوخت...

سلام دوستان!

 اونایی که منو میشناسن میدونن که چقدر برای همه از خودم میگذرم... و یاد نگرفتم که بابتش سر کسی منت بگذارم...چون وقتی یه کاری میکنم فقط به این فکر بودم که وظیفه ی من چیه...مطمِنم که بعد از این هم همین خواهد بود...

شخصیتم به من اجازه نمیده که خیلی از چیزایی که میدونم و خیلی از حرفایی هست که باید بزنم و دارم بزنم...(و خودتون میدونین که ...) رو بگم...این اصلا اخلاقی نیست و اخلاق اجازه نمیده که بخوام برای این منظور ابروی اشخاصی رو ببرم...میدونین که اگر بخوام میتونم  خودم رو تبرئه کنم. و ثابت کنم اشتباه خیلی ها رو ولی این کارو نکردم و نمیکنم  و نخواهم کرد به لطف خدایی که به من(انشا الله) تحمل و صبر  خواهد داد...

 از این به بعد هم جواب کسی رو نمیدم چون این اخرین پاسخ و اخرین حرفه و اگر کسی بخواد من رو منصفانه بشناسه و قضاوت کنه همین متن برای ختم ماجرا کافیه...

تا الان هر حرفی به نا حق درباره ی شخصیت من زدین گذشت میکنم...اما از الان به بعد دوست ندارم و در شآن خودم و دیگران هم نمیبینم که بیشتر از این دامن به چیزی بزنن که حق دخالت توشو ندارند و از صحبت های بعد از این نخواهم گذشت...

خدا روزی  به  نادانان  رساند

که صد دانا در ان حیران بماند.

مگر اینکه برای خودم توضیح بدین و البته من هم اجازه ی افشای راز دیگران را داشته باشم؟!!!!!!

هر چند مایل نیستم در این رابطه حرفی زده بشه...

این اخرین متن را برای این مینویسم که عذر خواهی کنم از کسی که فکر میکردم دوستمه ...

و این تجربه رو که خیلی روح و روان من رو اذیت کرد تجربه ای تلخ که بارش برام خیلی سنگین بود به تمام عزیزان هدیه میکنم:

اون اینکه برای کسانی که دوست داشتن و دلسوزی رو درک نمیکنند و سر چیزهایی که خیلی از شخصیت اون ها باید کوچک تر باشه احساس و عقل یک انسان رو به بازی میگیرند...برای کسانی که دلخوری هاشون رو با یک اشتباه ناخواسته چنان سرت اوار میکنند که ندونی چیکار کنی...و برای کسانی که تمام شخصیت تو رو نادیده میگیرند کاری نکنم...

اما همیشه هنوز هم  دوستشون داشته باشم به خاطر خدایی که همه ی بنده هاشو دوست داره...خدایی که بعضی از خطاها رو به من گوشزد کرده بود و اینکه نباید برای کار اشتباه کسی دل بسوزونم و کسی رو توی اشتباهش کمک کنم و خودم هم برای کمک کردن اشتباه نکنم...اما من بی حواسی کردم به عشق خدا نسبت به خودم...به خاطر همون خدا تمام این اتفاقات رو میبخشم...و هنوز همه رو دوست دارم و هر کاری از دستم بربیاد براشون خواهم کرد.اما این اخرین پست من خواهد بود چون روح من خیلی رها تر از رها شدن توی چیزای کوچیکه و دلم نمی خواد دیگه بند این حرف ها و مکان ها بشم بین هیچ کس و هیچ کجا...

خدا ما را برای رها بودن افریده است برای خودش

 

***به قول ی عزیزی که خیلی دوسش دارم:اگه راست می گم بگو دروغ می گی!من عادت دارم.هر وقت که راست می گم ، میگن دروغ میگی.

راستشو بخوای به این مردم نباید راستشو گفت.انگار که از راست می ترسن ولی به شنیدن دروغ عشق میورزند.

و السلام علی من اتبع الهدی... 

سوء تعبیری در همین نزدیکی...

به نام خالق احساس...

 

انگشت نمای شهر شده ام

شیرین ندیده اند,تیشه بر دوش

سراغ بیستون رود...

 مخاطب این پست منطق شماست!

     

ادامه نوشته

اي مرغک اسير

اي مرغک اسير...!
به بال هاي ناتوان و پروازهاي در قفس مرغ اسير ديگري چشم مدوز...
به ترانه هايي که در قفس مي خواند گوش مده..!
قفست را به قفس آهنين او نزديک مساز...خودرا در دو زندان گرفتار مکن...
اي تو که جوشان حياتي و سرشار زندگي
از اين کوير خشک و تافته بشتاب بگذر ...!
خود را به چشمه آبي ..سايه درختي ..پناه سرد و استوار کوهي..آبادي اي برسان..!
اي مرغک اسير...!    که در باغي دوردست مي خواني زمستان است...
تند بادهاي سرد و زوزه کش را نمي بيني ..که از دل يخچالهاي مهيب و بزرگ موهستان ها بر مي خيزند...و همچون لشکروحشيان بي رحم و خونخوار بر سرزمين ما مي تازند...
اي مرغک اسير...!    که در باغي دوردست مي خواني زمستان است...
اين باغستان بزرگ را نمي بيني که در زير شلاق هاي بي رحم اين جلاد...از وحشت سکوت کرده است؟!
نمي بيني که غارتگران وحشي چگونه بر اين باغ ها تاخته اند...و فرش هاي مخملين سبزه ها را برچيده اند...؟
اي مرغک اسير...!    که در باغي دوردست مي خواني زمستان است...
گيسوانت را کنار زن و بنا گوشت را در آينه چشمان من ببين
ببين که سيلي بي رحم سرما ...چگونه آن را برده است؟!
سرخي آن ...سرخي آزردگي سيلي هاي پياپي و خشمگين زمستان است...
من آن را مي بينم...
اي مرغک اسير...!    که در باغي دوردست مي خواني زمستان است...
مگر مرغواي جغدهاي شوم را بر بام ريخته ي ويرانه ها نمي شنوي ؟!

مگر بانگ زاغان سياه شوم به گوشت نمي خورد...که چگونه شاد وآسوده فرياد مي کشند؟!

و سردي زمستان و پژمردگي سبزه زاران و مرگ صدها غنچه ي نشکفته اي که در دامن مادر افتاده اند...

آنان را به نشاط آورده است...

و بر در و دشت حکومت بخشيده است...

هر لحظه حرفي در ما زاده مي شود ....هر لحظه دردي سر بر مي دارد ...
وهر لحظه نيازي    از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي کند ...
اين ها بر سينه مي ريزند .. و راه فراري نمي يابند...
مگر اين قفس کوچک استخواني ..گنجايشش چه اندازه است..؟!

جهانبینی!

سلام.با ارزوي توفيق و تعالي و اينا....

راستش اين نوشتنم فقط و فقط واسه خودمه.شايد به خاطر اينکه از تو شوک در بيام.شايد واسه اينکه بتونم هضم کنم.شايدم واسه اينکه همچين يه کشيده پدر مادر دار بخوابونم زير گوش خودم

واقعا واقعا واقعا من(من نوعي ها!شما رو هم شامل ميشه) خيلي بي چشم و رو ام.چرا؟عرض ميکنم

شب و روز و نصفه شب و صلاة ظهر و هنگام غروب و کلا هروقت که از عيش و نوش و خوشگزروني خسته ميشم(توجه داشته باشيد ها!ميشيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم) روي مبارکو ميکنم طرف اسمون خدا و بلا انقطاع غرغر ميکنم خدمت باري تعالي!

از وضعيت دانشگاه و سختي دروس و قيمت نفت اوپک گرفته تا غذاي خونه و جوراب نشسته و پيرهن اتو نشده.فقط و فقط غر ميزنم و ايراد ميگيرم و مدام اه و نالم بلنده که خدا اين چه وضعيه!چرا من اينقدر بدبختم؟چرا فلاني اونجور و من اينجور؟خلاصه که چرا در ديزي بازه و فلان و فلان

حالا از حق نگذريم همه غرغرامم اينقدر الکي نيست.توش تک و توک حرف حساب هم پيدا ميشه ولي بازم...

اوستا کريم هم که اصبر الصابرينه!(عربي چند زدي کنکور؟بيخيال،يعني ديگه خيلي صبوره)اينهمه که من زر زر ميکنم خسته نميشه.البته به اعتقاد خيليا شايدم اصلا توجه نکنه ولي من فکر ميکنم ميشنوه.ميشنوه و صبوري ميکنه و صبوري ميکنه و صبوري ميکنه.تا جاييکه ميبينه نه!من از رو نميرم.اينجاست که يه تلنگري به ادم ميزنه.نه واسه اينکه خودشو خلاص کنه از دست غرغراي من ها نه.واسه اينکه يکم ديدم باز بشه،يکم ادم باشم،يکم ...

راههاي زيادي هست که ادم اين تلنگره رو بخوره.ممکنه يه داشته خيلي عزيز رو ازت بگيره،يا داشته هاي الانتو به رخت بکشه،يا از مشکلات ديگران آگاهت کنه...

اين که دارم مينويسم به دليل همين مورد آخره.فکر کن تو اوج غرغرات که ديگه داره خودتم باورت ميشه از تو بدبختتر کسي رو زمين نيست،وقتي اينقدر پيغام و پسغام به دربار ملکوت رد و بدل کردي که ديگه حسابش از دستت در رفته خدا يه پرده از زندگي يه نفرو واست رو ميکنه.يه مشکلي که تو هيچ گوشه اي از ذهن و باورت نميگنجه.اونوقته که بدجوري پس گردني ميخوري،نافرم شرمنده ميشي پيش خودت و وجدانت.اونوقته که ميفهمي چقدر دنيات کوچيکه،چقدر خواسته هات حقيره.اونوقته که بدون توقع و درخواست رو ميکني به اسمون هفت رنگ خدا و از ته دلت ميگي خدايا شکرت!

اره رفيق.بني بشر لامصب بد آفريده ايه.کاش به جاي اين زبون دراز و عقل مصلحت انديش و دل بهونه گير يه ارگاني تو اناتومي بدنمون تعريف شده بود به نام چشم و رو.که اگه گاهي اوقاتم نقص مادر زادي داشت يا کانسر گرفت يا در اثر سانحه از بين رفت بشه پيوندش زد.

اين چيزيه که من اسمشو ميزارم جهانبيني

اخرم اينو بگم که دوست عزيز اگه جهانبيني تو از من قويتره و به نظرت تعابير من نامناسبه به بزرگي خودت ببخش

هيچ ادابي و ترتيبي مجوي           هر چه ميخواهد دل تنگت بگوي

درد دل...

اين پست رو فقط به عنوان يه نماينده واستون اپ ميکنم اين همه دوستان ارادت نشون دادند من هم به يه علت که درقالب يه حکايت بهتون ميگم نتونستم پاسخگوي ارادت يه عده باشم:یکی از ملانصرالدین می پرسه چه جوری جنگ شروع می شه؟

ملا بدون معطلی یکی می زنه توی گوش طرف و میگه اینجوری!

ميدونم دست به قلمم داغونه فقط اينکه تا دنيا دنياست و انسانها زندگي اجتماعي در کنار همديگه رو شروع کردند اين جريانات وجود داشته ما هرکار بکنيم باز يه عده موجود ناطق دوپا پيدا ميشن که بگن چرا اينجوري کردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه اون کارو ميکردي بهتر بود

در قالب يه حکايت ديگه اصل کلام بايد بگم:

زبان مردم!

روزي ملانصرالدین با پسرش به دهي ميرفتند. ملانصرالدین پسر را سوار خر كرده خودش پياده راه ميرفت. در راه به چند نفر برخوردند كه پسر ملانصرالدین را با انگشت نشان داده گفتند: امروزه اولاد ابدا رعايت احترام پدر را نميكند. ببينيد اين پسر سوار خر شده و پدر پيرش از عقب او پياده روان است.
پسر ملانصرالدین به پدرش گفت: ديدي پدر من گفتم خوب نيست كه شما پياده باشيد و من سوار گردم. قبول نكرديد ديگران هم همينطور ميگويند حالا سوار شويد من پياده خواهم آمد.
ملانصرالدین سوار شده پسرش پياده به دنبالش روان بود. پس از گذشتن يك ميدان باز به جمعي برخوردند كه ميگفتند. شما كه سالهاست به گرما و را رفتن عادت داريد با اين حال با كمال بي انصافي سوار شده و پسر جواني كه با سرد و گرم آشنا نيست در عقبش پياده ميبرد.
ملانصرالدین پسر خود را هم سوار خر كرده خودش هم سوار بود راه افتادند. هنوز چند قدمي نرفته بودند كه دو نفر عابر آنها را از بي انصافي كه كرده و در هواي گرم دو پشته سوار شده بودند ملامت نمودند.
ملانصرالدین و پسرش از خر پايين آمده هر دو پياده از عقب خر به راه افتادند. چند قدم كه رفتند باز شخصي رسيده گفت: خدا شعور بدهد دو نفر نادادن در عقب خردر اين هواي گرم پياده راه ميروند. ملانصرالدین غضبناك شده گفت: حرف شما صحيح است ولي راهي براي رهائي ما از زبان مردم پيدا كنيد تكليف خودمان را زود ميتوانيم معلوم كنيم !

Buzz

به یاد امام ایثار

 ارباب, صدای قدمت می آید
هنگامه ی اوج ماتمت می آید
ما در تب داغ و غم تو می سوزیم
یک هفته دگر محرمت می آید…


سلام من به محرم... به غصه و غم مهدی (عج)...

نام جانبخش تو چون بر دهنم مي‌آيد          

        عطر فردوس برين از سخنم مي‌آيد


زمزم اشک ز چشم تر من مي‌جوشد            

    نام شيرين تو چون بر دهنم مي‌آيد


اي مسيحا دم عالم ز نسيم مهرت                 

     روح ايمان و يقين بر بدنم مي‌آيد

همچو جان سخت گرانقدر و عزيز است مرا            

     ز تو هر غم که به جان و به تنم مي‌آيد


دل نشسته است به سوگ و به عزايت شب و روز        

                    ناله و گريه ز بيت‌الحزنم مي‌آيد


از شرار غم تو سوختم اما شادم             

       که به سويت خبر سوختنم مي‌آيد


گر پس ازمرگ ببويند مرا در دل خاک    

            نکهت مهر حسين از کفنم مي‌آيد

 

گرچه خارم چو «وفايي» ولي از لطف حسين                             

    روز محشر خبر گل شدنم مي‌آيد

                                                                                                 نام شاعر:سيد هاشم وفايي

 

 

زیارت عاشورا با صدای استاد فرهمند

نمایشگاه کتاب

عصر 2شنبه با پیشنهاد فواد ، با کلی ذوق و شوق رفتیم نمایشگاه کتاب

وقتی توی بلوار نمایشگاه و پارکینگش اون همه ماشین رو دیدم؛با خودم گفتم آخ جون. ببین چه نمایشگاهی باشه!؟

وقتی هم که تو محوطه‌ی ورودی نمایشگاه، بنر بزرگ راهنما رو دیدم؛گفتم وای خدا! چقدر طول میکشه این همه غرفه رو ببینم!؟ کدوما رو بخرم!؟

اولش که برای گرفتن بن رفتیم سالنB . توزیع بن به شیوه‌ی کاملا جهان سومی انجام می‌شد ؛ با صف‌های طولانی و باز هم ملتِ همیشه در صف...

از وایستادن تو صف منصرف شدم.گفتم باشه برم بگردم، اگه دیدم کتاب‌هایی که گرفتم زیاد شدن ، اونوقت میام تو صف و بن می‌گیرم .

رفتم قسمت راهنمای نمایشگاه تا چیزایی که می‌خوام رو search کنم .

گفتم : عبدالکریم سروش ؟   search‌کرد گفت نداریم.

گفتم : سیدمحمد خاتمی ؟    گفت : نداریم .

گفتم : محسن کدیور ؟   گفت : نداریم.

گفتم : حسن خمینی ؟   گفت : نداریم.

گفتم : باشه...!

رفتم قسمت علمی . تا یادم نرفته بگم که : تقسیم‌بندی سالن‌ها هم جالب بود . جنگ نرم 1سالن! علمی و کمک آموزشی از اول ابتدایی تا پایان دانشگاه در تمامی مقاطع تحصیلی و رشته‌ها هم یک سالن! ناشرین خارجی هم 3 غرفه!

خلاصه توی قسمت علمی رفتیم همون مجد دانش خودمون . 2 تا فیزیولوژی داشت ، 3 تا هم سروگردن و ...

به بچه‌ها گفتم: من که نمی‌گیرم. ترم بعد هرچی لازم شد همون موقع از

تقی آباد می‌گیرم...

در انتها ، رفتیم به سالن فردوسی .اول که وارد شدیم یه خورده امیدوارشدم و بارقه‌های امید به پیکرم برگشت! اما بعد از چند دقیقه دیدم که نه! این جا هم خبری نیست .

انواع رساله‌ها و کتاب دعا و ذکر با سایزها و طرح جلدهای متفاوت ، وهابیت بر سر دو راهی ، مهدی این جا مهدی اون جا ، شرح کرامات عارف واصل میرزا خلیل کوه کمری و ...

و در پایان بازدید دل‌انگیز ما از نمایشگاه کتاب ، این تبلیغ که نمایانگر سطح فرهنگی جامعه ما بود؛ جلب نظرکرد: 5 تا کتاب 600 تومانی  2000 تومان! 

ساعت 8 شد و سرافکنده و ناامید برگشتیم...

 

« بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره‌ی‌ نو

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم  ،  با اینا خستگیمو در می‌کنم »

اگر گناه نبود طاعت برای چه ؟

دلا غافل ز سبحان ، ز سبحانی چه حاصل         دلا رو کن به شیطان که شیطانی چه آسان

یه چیزایی رو این چند وقته دیدم که ذهنم رو مشغول کرد و باعث شد که بگم:

طاعت در کنار گناه...

آخر این پست جمله کامل میشه .

صبوری : لقد خلقنا الانسان فی کبد !!! حالا میشه بهش گفت صبور باش!

مادامی که توی زندگی رنج و دردی نباشه متقابلا واژه ی صبر هم محو خواهد شد .

این یه مقدمه ی کوچولو بود .

ادامه نوشته

یعتی قصه اش به سر رسید؟؟؟؟

فکر میکنی در ذهن یه پسر بچه ی 7 ساله چه چیزهایی ممکن است بگنجد؟بازی؟مدرسه؟تفریح؟پارک؟مامانش؟...

منم همین طور فکر میکردم و به بی دغدغه بودن دنیای بچه ها حسرت می خوردم!

ابن فکر ها تو سرم بود تا همین دیروز که با محمد آشنا شدم

اون هم 7 سال دارد ولی حتی نمی تونی تصور کنی به چه چیزهایی می اندیشد!!

محمد چند وقت پیش یکی از کلیه هاشو از دست داد. یه بچه ی 7 ساله رو تصور کن که مدام یه جای خالیه یه کلیه اش فکر میکنه!! و به این فکر میکنه که چقدر تفاوت با بچه های دیگه داره!!!

اما فقط این نیس!!!!!!!!

کلیه ی دیگه ی محمد هم تازگی دچار عفونت شده!!! و 50% کارایی اش رو از دست داده!!!خانواده ی محمد از پس هزینه های درمان اون بر نمیان!!!

حالا میتونی یه پسر بچه رو تصور کنی که به زندگی بدون کلیه فکر میکنه؟؟؟

 مطمئنآ حتی نمیدونه کلیه به چه دردش میخوره اما قطعآ میدونه اگه کلیه اش نباشه مامانشو باباشو همه س کسا و چیزایی که دوس داره رو دیگه نخواهد دید!!!!!!!

اگه محمد زودتر درمان نشه به کودکی تبدیل میشه که هرروز به دستگاه دیالیز فکر میکنه!!!به دنیایی بدون بازی!بدون شادی و بدون جست وخیز!!!!

یه کودک 7 ساله با این همه مشکل نمی تونه به چیز دیگه ای فکر کنه! من و تو چطور؟؟؟؟

دختران امروز

دختران دیروز !!

به بهونه‌ روز دختر ... 

نگاهی کوتاه به زندگی حضرت ‌فاطمه این حقيقت رو نشون میده که سلمان به خونه‌ی حضرت علی شون ‌اینا رفت‌و‌آمد داشته . حضرت‌فاطمه همیشه با سلمان صحبت می‌کردن . حتی روایت‌ هست که یک‌دفعه به حضرت علی گفتن : چند روزه که سلمان رو ندیدم . دلم براش تنگ شده .

امروز اگه یک زن به شوهرش همچین چیزی بگه ... چه قیامتی به پا میشه !!!؟

شما بگین! دروغ میگم !؟ حتی اونایی که خیلی ادعای روشنفکری  رو دارن و  ... 

چرا اینطوریه؟ چون ما انسان رو نشناختیم . ما متوجه ارزش انسان نشدیم.

آخه مگه هر دوست‌داشتنی واسه ازدواجه و به منظور خاصیه!؟

پس تعامل و محبت اجتماعی چی میشه؟

انسان ، شعور داره و خیلی راحت قصد و هدف افراد رو متوجه میشه .

اسلام تحجر نداره؛مسلمونا به‌دلیل برداشت‌های غلطشون گاهی متحجر میشن ...

دکتر شریعتی - همشهری عزیزم- نکات دقیقی رو به خانم‌ها میگه ؛

قبلا از همه‌ی خانم‌ها عذرمی‌خوام ...

" ای‌زینب! با ملت خویش حرف‌بزن . زنان ملت ما به تو محتاجند . بیش از همه وقت. جهل از‌ یک‌سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و تازه‌شان می‌کشاند . و از خویش بیگانه‌شان می‌سازد . 

آنان را بر استحمار کهنه و نو ، بر بندگی سنت‌های پوسیده و دلقک‌های عفن ، بر ملعبه‌سازان تحصن‌قدیم و تفنن‌جدید برآشوب تا در خویش برآشوبند و تار و پود این پرده‌های عنکبوت رنج و فریب را بدرند و تا در برابر این طوفان بر باد دهنده‌ای که وزیدن آغاز‌کرده‌است ، ایستادن را بیاموزند .

و این ماشین هولناک را که از آن‌ها بازیچه‌های جدیدی می‌سازد ، باز برای استحمار جدید ، برای اغفال جدید ، برای پر کردن ایام فراغت ، برای بلعیدن حریصانه ، برای عزت‌بخشیدن به هوس‌های کثیف پوشالی ، برای شورآفریدن به تالارها و خلوت‌های بی‌شور و بی‌روح اشرافیت جدید و برای سرگرمی زندگی پوچ و بی هدف و سرد جامعه‌ی رفاه ، در هم بشکنند . و خود را از حرم‌های اسارت قدیم و بازارهای بی‌حرمت جدید ، به امامت تو ای زینب! نجات بخشند ...

آری! ای‌زینب! مگو که دشمنانتان چه کردند . دوستانتان چه کردند ...

بگو که ما چه کنیم؟ لحظه‌ای بنگر که ما چه می‌کشیم ..."


ببخشید بلاگفا قاط زده ، قسمت نظرات رو  آرشیو نظرات نوشته ... ولی میشه نظر گذاشت 

تبریک...

مهران جون ؛

نماینده شدنت رو تبریک میگیم...

از بچه‌ها هم تشکر می‌کنیم...

این تغییر ، لازم بود و انتخاب تو درست و به موقع انجام شد .

تو ، یه آدم خوش‌قلب و یک رفیق بامرام هستی

کلا کارت درسته داداش...

در آینده کارها حتما بهتر از گذشته انجام میشه.

حکمت سرنوشت

دوست دارم درد دل کنم ، اما نه دوست دارم دلداری بشنوم و نه سوالی رو جواب بدم همینه علت بسته بودن نظرات این پست .

ممنونتونم که میشنویدم :

متاسفانه توی زندگیم تنها زمان هایی صبر پیشه کردم که راه دیگه ای جز صبر نداشتم . واسه همین هیچ وقت یاد نگرفتم چطور میشه صبور بود ...

گاهی واسه رسیدن به چیزی بسیار صبر میکنم ... کیلومترها رو به خاطرش با سختی طی میکنم ... تا مرز تحلیل رفتن ... ولی درست در چند قدمی اون ... از دستش میدم

اون وقته که حس میکنم اگه همین الان بمیرم "حسرت به دل" از دنیا رفتم

 

 

 

وابستگی رو چطور معنا میکنید ؟  :

نیاز به داشتن مداوم ؟

نیاز به حس مالکیت ۱۰۰٪ ؟

نیاز به شنیدنش هر روز؟

به دیدنش؟

به دریافت محبت خالصانه اش ؟

به اینکه حتی یک ثانیه نداشتنش رو حتی نتونی تصور کنی چه برسه تجربه ؟

در هر حال و در هر معنا از کودکی آموخته ایم وابسته نباشیم ... زیرا که وابستگی همان اعتیاد است و اعتیاد چیز بدی است ... خانمان سوز است !!!

 

 

کاش همیشه اون چیزی که به صلاح آدمه همونی می بود که آدم خودش دوست داره براش اتفاق بیفته ...

کاش آدم هم خدا و هم خرما رو یک جا داشت !

کاش خدا حکمت تصمیماتی که واسه سرنوشتمون میگیره رو همون اول بهمون میگفت و خلاص ...

شدیداً به دعایتان نیازمندم .  لطفاً به خدا بگید بهم صبر بده تا چیزی که به صلاحمه رو بتونم تحمل کنم ...

 

مدیریت نوشت : آمارگیرو دیگه کی پرونده ؟

شرمنده بابت چند روز سکوت در وب

برای گفتن پاره ای از توضیحات مجدداً به زودی آپ خواهم کرد . علی الحساب بدانید بالاخره صندلی داغ هفته ی آینده جور شده .

آقای اعتمادی قصد دارید جزء تونو بخونید ؟

 

 

                                           همین ...

                                آرزومند آرزو به دل مانده ترین آرزوهایتان

congratulation on "MEDICINE'S DAY "

Dear colleague!

Our  job is full of joy  and pain ,love and loss , and of course  lots of stressful  times …,there has been moments  when  all  of us have  bee n thinking  "is it worth that?" But who can say we  don’t  love and   adore it?!

What  really  matters  is that  we  care and we share …

Just  do  not  forget  giving  and receiving  love  is  the  best way of coping to our stressful  job  in this stressful  world.

 

حق نه دادنی است و نه گرفتنی، بلکه خوردنی است !

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!


نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم

 

ادامه نوشته

جعبه‌ی دستمال کاغذی ! + کلیپ یک روز بارونی دانشگاه !

بالاخره ما یک چیز جالب و مفید روی بسته بندی یه محصول دیدیم . توی ادامه ی مطلب عکسش رو گذاشتم . یک کلیپ هم هست البته .

اونم چه مطلبی ! روان شناسی گل ها ... 

حالا تبلیغ نباشه ولی کار جالبیه 

بر اساس گل مورد علاقه ی شما طبعا بخشی از شخصیت شما مشخص میشه ؛ احتمالا این مطلب رو قبلا دیده باشین ولی بقیه که نمی دونن شما چه گلی رو دوست دارین ...؟!

 یه نکته : گل مورد علاقه شما به احتمال زیاد باید بین این گل ها باشه مگه اینکه گل مورد علاقه ی شما از این گل های جدید مثل اطلسی ، سانسوریا ، سیتیسوس ، ماگنولیا و ... باشه .

ولی به هر حال اگه تو اینا نبود شما فقط اسم گل رو بنویسین ، من شخصیتتون رو پیدا می کنم ....

اینم اسم گل ها :

میخک قرمز ، شقایق ، بنفشه ی کبود ، رز قرمز ، نرگس زرد ، یاسمن ، یاس ، ارکیده ، میخک صورتی ،  لاله ی قرمز ، زنبق زرد ، رز زرد ، غنچه گل رز قرمز

ادامه نوشته

بسم رب الشهدا و الصدیقین...

 

الهي اگر جز سوختگان را به ضيافت عنداللهي نمي‌خواني، ما را بسوز آنچنان که هيچ‌کس را آنگونه نسوخته باش

ديگر نمي‌خواهم زنده بمانم، من محتاج نيست شدنم، من محتاج توأم، خدايا! بگو ببارد باران، که کوير شوره‌زار قلبم سالهاست، که سترون مانده است، من ديگر طاقت دوري از باران را ندارم، خدايا دوست دارم تنهاي تنها بيايم دور از هر کژي، دوست دارم گمنام گمنام بيايم، دور از هر هويتي، خدايا! اگر بگوئي لياقت نداري، خواهم گفت:«لياقت کداميک از الطاف تو را داشته‌ام، خدايا دوست دارم سوختن را، فنا شدن را ، از همه جا جاري شدن را، به سوي کمال انقطاع روان شدن را... 

 

 

به کلی دور شو از رسم و عادت

بگو از جان و دل قول شهادت

برو در پیش کُن یک راه جان را

که قدری نیست اقوال زبان را

به اخلاص و یقین کن کار خود راست

که حق از بندگان خود همین خواست

بگویم تا بدانی چیست اخلاص

که قول و فعل تو حق را بود خاص

شهادت را حقوق‌ست و حدود است

چو بشناسی و بگذاری چه سود است

تو پنداری بدین قول رستی

شود فردا حمارت زانکه مستی

مسلمان نیست از تو جز زبانت

منافق این بود کردم بیانت

نفاق ای بی‌خبر چیزی دگر نیست

زبان گویان و دل را زان خبر نیست

مسلمان گشتة اکنون به یک عضو

به کل شو زانکه نافع نیست یک جزو

اگر دل با زبان یکسان کنی تو

هر آنچت گفت حق فرمان کنی تو

مسلمان حقیقت گشته باشی

ز شرک مشرکان بگذشته باشی

ادامه نوشته

برایت می نویسم...

سلام...

 این پستم همیشه update میشه

ونوشته هاموتوقسمت نظرات اضافه میکنم...

نوشته های شماهم  باعث بهترشدنش میشه,خوشحال میشم شماهم بنویسید.

"برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش،شاید خوشبختی منتظر خندیدن توست..." 

آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن

 آنگاه دستان خداوند را مي بيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند..

بهترین نوشته هاروهم باخودت بیار,شایدبخوای اینجاهدیه اش بدی تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

ممنونم ازهمتون...

    

کیمیا

تعريفت از رفاقت چيه؟يادش بخير کوچيک که بودم بابام ميگفت:بچه جان رفيق خوب کيمياست.اون وقتا نميدونستم کيميا چيه؟فکر ميکردم بچه همسايمون رو ميگه.گفتم بابام ميگه حتما درسته ديگه واسه همين با کيميا دوست شدم فکر ميکردم ديگه خوش به حالم شده که رفيق خوب رو پيدا کردم تا روزي که سر عروسک کيميا دعوامون شد.گفت ازت بدم مياد گريم گرفت رفتم دويدم تو بغل بابام گفتم مگه تو نگفتي کيميا رفيق خوبيه؟خنديد تو صورتم.گفت بزرگتر که بشي ميفهمي کيميا يعني چي.بزرگتر شدم.تو کتاب خوندم کيميا ماده اي افسانه اي است که هر چيزي را تبديل به طلا ميکند.بازم معني حرف بابامو نفهميدم.رفيق چه ربطي به طلا داره؟اوج بچگي و شريمون بود.فکر ميکردم رفيق خوب کسيه که پايه باشه با هم از مدرسه در بريم بريم پارک سرسره بازي.تا اينکه يه روز ناظم گيرمون اورد.همه تقصيرارو انداختن گردن من.بازم گريم گرفت.بابام گفت هنوز نفهميدي چي بهت گفتم.بزرگتر شدم.گفتم ايندفعه ديگه رفيق خوب پيدا ميکنم.سه چهارتا بچه محل شدن رفيقاي خوبم.کل روز و شبمون با هم بوديم.به زور دسته جاروي مامان از هم جدا ميشديم.مامان بابا مون که دعواشون ميشد واسه هم تعريف ميکرديم.از زندگي اينده و بچه هامون واسه هم داستان ميبافتيم.باورم شده بود که ديگه بهترين رفيقاي دنيا رو دارم.ولي بازم اشتباه بود.از سردي رفتارشون بعد از عوض شدن مدرسه ها فهميدم که اشتباه بود.کم کم فهميدم منظور بابام چيه.کيميا افسانست واقعيت نداره.با خودم گفتم ديگه دنبال رفيق نميگردم.ديگه دنبال کسي نميگردم که يه قطره مرام ازش ببينم تا يه دريا به پاش بريزم.ولي امان از چشم سفيدي بشر.اولش نميخواستم باور کنم.ولي کم کم شک کردم که شايد اشتباه ميکنم.شايد رفيق خوب کيميا نباشه.کم کم از تو پيله دورم در اومدم.کسايي رو پيدا کردم که مثل خودم بودن.تشنه رفاقت.اروم و با احتياط به هم نزديک شديم.همديگرو تست کرديم.خيلي سخت بود که باور کنم.ولي باور کردم.بديه اينجور رفاقت اينکه حس ميکني هر لحظه امکان شکستنش هست کم کم که مطمان ميشي که نه اين يکي فرق داره دقيقا جايي که اصلا فکرشو نميکني ضربه اي ميخوري که...

اره رفيق حالا ميفهمم که رفيق خوب کيمياست پيدا نميشه ولي اگه پيدا بشه وجودتو طلايي ميکنه.ميترسم رفيق.ميترسم از روزي که به پسرم بگم بچه جان رفيق خوب کيمياست...

پدر ، مادر ، ما متهمیم ...

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

ادامه نوشته

مدیر جلف به مقدار لازم

وب نوشت :

 اینجا رو ببینید .

آقای پوریا صفاییان یه وبلاگ جدید برای گروهمون راه اندازی کردن که مزیت های فراوانی داره :

همونطور که ملاحظه میکنید آدرسش کوتاهه

قالبش در عین ابهت شادی آوره

و تنها مسئله ای که ممکنه اولش برای نویسنده ها مشکل باشه اینه که سرورش بلاگ اسکای هست که اونم مطمئن باشید به زودی به کار باهاش عادت میکنید اگه با این تغییر مثبت موافقید تو قسمت نظرات رای بدین تا خدا بخواد اثاث بکشیم بریم اونور

در نهایت از دوستان گل و عزیزتر از جان و بسیار لایق عاجزانه تقاضا دارم هر کسی تمایل داره مدیریت وب جدید رو بر عهده بگیره من تا آخر عمرم مدیونش خواهم بود و کنیزیشو میکنم

به جون خودم اصلاً کار سختی نیست کلی هم خوش میگذره  تازه چند وقت پیشا یکی از آقایون بسیار محترم کلاس بهم گفتن شما تو محیط وب خیلی جلفید خب عوض کنید این مدیر جلفو دیگه 

 

خواهش نوشت :

لطف کنید واسه تغییر حال و هوای وب به آخرین پست آقای نمازی رجوع کنید و در مورد اجرای صندلی داغ رای بدین

 

 

دل نوشت :

بعد از نیم قرن تلاش و پشتکار بالاخره امروز شد ۱ هفته که اومدم مشهد . یه سوال خیلی ذهنمو مشغول کرده : آیا واقعاً شبانه روزهای عید هم ۲۴ ساعته بودند؟

چشمام کاملاً استریل شدن

۲ شبه مثه ابر بهار اشک میریزم

شنیدم لیزوزیم داره چشمو ضد عفونی میکنه ....

بهارگی با نیلوفری شروع میکنن دلداریم بدن بعد از ۲ جمله صداشون قطع میشه

شکست ... بغض آنها هم ...

نمی دونم چطور میشه کسیو که خودشم نمیدونه به کدامین علت اشک میریزه رو دلداری داد؟؟؟

خیلی سخته تحت فشار روانی زندگی کنی و لبخند بزنی ...

سانس گریه شب ها ۶ تا ۱۰ . تشریف نیارید . ما به شادی شما شادیم . لطفاً برام دعا کنید تا خدا آرامش زندگیمو بهم برگردونه منم براتون دعا میکنم تا خنده تون از ته دل و گریه تون از سر شوق باشه

شاعر(همکلاسیمون نه ها ) میگه :

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن       با مردم بی درد ندانی که چه درد است

دلم برای عزیزترینم بدجوری تنگ شده اما ایشون دوست دارن دخترشون خیلی قوی باشه واسه همین نمی تونم بهشون چیزی بگم . چند وقت پیش خواب دیدم فوت شدن دوستایی که تو خونه زندگی میکنید به جای من هر شب ددی هاتونو ببوسید

خدا خودش به همه صبر بده

دوستان عزیز اگه جایی تو مشهد مرکز مشاوره و روانشناسی خوب سراغ دارین لطفاً معرفی کنید سپاسگزارم

 

 

ادامه مطلب زیاد مهم نیست اگه حوصله داشتین بخونین

 

 

                                                همين...

                                       آرزومند آرزو به دل مانده ترین آرزوهايتان

 

 

ادامه نوشته

ماوحکایت دکترشدنمون...

اولا یه سلام گرم وپرانرژی به تمام همکلاسی های گلم...

 

راستش یه مدتی تواین فکر بودم که بیام ویه پستی بذارم تا هم خودم وهم شما(هممون)بیاییم وداستان به اینجارسیدنمون روبرای هم وهمچنین مهمونای وبلاگمون تعریف کنیم.

مثلا چه جورفردی (دانش آموزیادانشجویی)بودیم ؟

 چطورپامون به این رشته ورتبه باز شد ؟

وکل قضایایی که ....نهایتا رسید به روز 9بهمن 1389 که اومدیم دانشکده مون وشدیم :

    "  یه دانشجوی پزشکی مشهد-اونم ورودی بهمن89 "

فکرمی کنم خیلی جالب وخوندنی شه مخصوصابرای مهمونای جورواجور وبلاگمون که ازهرسن ومکان ورشته ای میان و باکنجکاوی داستان های مارو می خونن...

راستی اگرم داستان شما طولانی شد اشکالی نداره،ما با علاقه بیشتری اونومی خونیم.

خب برای خوندن داستان پیش قراول این پست بفرماییدبه ادامه مطلب...

 "کاشکی تعدادداستان هایی که تواین پست گذاشته میشه=تعدادبچه های کلاسمون باشه... "

" منتظرحکایت های فلفلی یا شیرین شماهستیم "

ممنون ازنگاه های قشنگتون...       

           "sahar bagheri"              

ادامه نوشته

هم گام بابهار...

هوالجمیل

                     چه افسانه ی زیبایی... زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکندکه نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟

         دنیا را برایتان شاد شاد
         و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم
             
هر روزتان نوروز...

                                       

                                                                            بهاری باشید...

سال 89 چگونه بود؟

با سلام به همه دوستان خوبم. سلامی به رنگ نوروز.

سال پیش تقریبا همین موقع ها بود. خیلی هامون از درس و کنکور خسته شده بودیم. به خودمون میگفتیم هیچی نخوندم. اگه این طور ادامه بدم آبیاری گیاهان دریایی هم قبول نمیشم و به قول مهران وضعمون خیلی خیطه بود. داشتیم برای دوران مثلاً طلایی نوروز برنامه ریزی میکردیم اما با چشم بر هم زدنی گذشت تا این دوران سخت و البته شیرین راهی کوله بار خاطرات بشه...

سال پیش تقریبا همین موقع ها بود که به خیابون امام رضا رفته بودم تا لحظه تحویل سال رو کنار حرم آقا باشم. وقتی چشمم به گنبد طلایی حرم افتاد ، تو دلم به خدا گفتم خدایا یعنی میشه سال دیگه همین موقع من دانشجوی پزشکی مشهد باشم؟ اما زمان تنها قاصدی بود که میتونست جواب مثبت خدا رو به من برسونه. جوابی که بهای آن صبری شش ماهه بود والبته تلاشی یک ساله...

در هر صورت سال 89 هم با تمام خاطراتش گذشت. نمیدونم سال 89 برای شما چگونه گذشت ولی مطمئنم قبولی در کنکور تمام تلخی هاش رو براتون از بین برده و یا لااقل امیدوارم اینگونه بوده باشه.

اما دوستان خوبم خوشحالم الان که دارین این پست رو میخونین دیگه دغدغه دوری از خانواده رو ندارین. از همینجا از همتون میخوام که لحظه تحویل سال به یاد هم باشین و دعاهای قشنگتون رو از دوستانتون دریغ نکنین ...

سال نو مبارک

و در پایان

چه دعایی کنمت بهتر از این که خدا پنجره باز اتاقت باشد ... 

مختصر و مفید

اینبار سلامی به وسعت تمام ایران!

راستشو بخواین میخواستم فقط واسه یه خداحافظی 20 روزه این پستو بذارم. ولی وقتی اومدم تو وبلاگ دلم گرفت!

مگه تو شهرای شما اینترنت وجود نداره؟ تو رو خدا نذارین تو تعطیلات این وبلاگ رو زمین بمونه!

عید همه پیشاپیش مبارک !

راستی اصل مطلبو یادم رفت...

یه خداحافظیه 20روزه به وسعت تمام ایران!

تو را من چشم در راهم...

همیشه از خدا حافظی بدم میومده مخصوصا خدا حافظی های طولانی.بیست روز هم طولانیه دیگه.خیلی ها منتظر کلاس سوم من بودن(تعریف از خود نشه) ولی میزارمش واسه پست بعدی.این روز ها روز های خدا حافظیه حس مطلب طنز ندارم.نه اینکه فکر کنین از تعطیلات و عید و چهارشنبه سوری خوشم نمیاد ها نه عاشقشم ولی همیشه دور شدن از بقیه واسم سخت بوده و هست.این روزا همه دارن بار سفر میبندن که برن شهر خودشون پیش خانواده هاشون خلاصه که همه تو شور و حالن ولی خوب بعضیا مثل من ته دلشون یکمی ناراحتن که واسه دو سه هفته دوستاشونو نمیبینن.اگه بی جنبه بازی در نیارین میخوام بگم تو این مدت هر چند کوتاه با هم بودن هممون(حد اقل اکثرمون) یه جورایی به هم عادت کردیم دل بستیم اخه من چه جوری بیست روز بدون شوخی های بی مزه ناصر بدون خنده های ملیح حمید دو(یعنی حمید قائمی)بدون شر بازی هام با کیوان بدون کلکل های با پوریا بدون خندیدن به جواد وخیلی بدون های دیگه دووم بیارم؟

سخته ولی چاره ای نیست.همین دیگه حرفی ندارم فقط میخواستم بگم رفیق تو را من چشم در راهم

راستی غیر مشهدی ها سوغاتی یادتون نره ها

                                                      فعلاخداحافظ.چاکرهمتون.مهران