همیشه از خدا حافظی بدم میومده مخصوصا خدا حافظی های طولانی.بیست روز هم طولانیه دیگه.خیلی ها منتظر کلاس سوم من بودن(تعریف از خود نشه) ولی میزارمش واسه پست بعدی.این روز ها روز های خدا حافظیه حس مطلب طنز ندارم.نه اینکه فکر کنین از تعطیلات و عید و چهارشنبه سوری خوشم نمیاد ها نه عاشقشم ولی همیشه دور شدن از بقیه واسم سخت بوده و هست.این روزا همه دارن بار سفر میبندن که برن شهر خودشون پیش خانواده هاشون خلاصه که همه تو شور و حالن ولی خوب بعضیا مثل من ته دلشون یکمی ناراحتن که واسه دو سه هفته دوستاشونو نمیبینن.اگه بی جنبه بازی در نیارین میخوام بگم تو این مدت هر چند کوتاه با هم بودن هممون(حد اقل اکثرمون) یه جورایی به هم عادت کردیم دل بستیم اخه من چه جوری بیست روز بدون شوخی های بی مزه ناصر بدون خنده های ملیح حمید دو(یعنی حمید قائمی)بدون شر بازی هام با کیوان بدون کلکل های با پوریا بدون خندیدن به جواد وخیلی بدون های دیگه دووم بیارم؟

سخته ولی چاره ای نیست.همین دیگه حرفی ندارم فقط میخواستم بگم رفیق تو را من چشم در راهم

راستی غیر مشهدی ها سوغاتی یادتون نره ها

                                                      فعلاخداحافظ.چاکرهمتون.مهران