واماحکایت خانم نماینده...

ازهمون دوران ابتدایی،خیلی خوب درس می خوندم وبعدازمدرسه زمان خاصی رو برای انجام تکالیف ویادگرفتن چیزهایی که بهمون تدریس می شد اختصاص می دادم،هیچ چیزی برام مهم تر ازیادگرفتن درسام نبود،بااینکه سن کمی داشتم تو9ماه مدرسه یه نوع احساس مسئولیت زیادی درقبال درسام می کردم،میشه گفت ازسوم ابتدایی(ازهمینجاش روحیه ام یادمه)یه دانش آموز واقعی بودم وبالطبع کارنامم پراز20بود،معلمامم خیلی دوسم داشتند،پدرمم وقتی کارناممو میدیدمی گفت: آخه چیه این  همه 20!! دویی،پنجی،یازدهی...20 که به درد نمی خوره...!!!

 خب دیگه،چه کنیم...!! بابای ما بود دیگه....!!

بله،پدرومادرم ریلکس ریلکس ودخترشون که فرزنداولشون بود خودش می نشت ودرساشومی خوندورتبه های اول تاسوم رو می آورد...خوش به حال باباومامان من!

گذشت وگذشت و وارد دبیرستان شدم وازاونجابودکه کم کم لرزه هایی به عنوان دانشگاه وکنکور رواحساس کردم...

درسته که همیشه نمره های بالاداشتم امااین نمره هادرمحیط ودرمقایسه با سطح کلاس وتوی یه مدرسه عادی دولتی بود-یه آموزش عادی-.

روهمین روال و بی خبر ازدنیابودم که بااومدن یه بیدارکننده اوضاع تغییرکرد:

"خاله سارا"ام ازمدتی قبل هروقت منومی دید، برام ازتست وکنکورو...حرف می زدومنو به کارکردن تواین زمینه هدایت کرد.

...خلاصه تااینکه باحرفای خاله ام برای اولین بارتویه آزمون تستی(اسم نمی برم تاحرف ازتبلیغات و..نشه)شرکت کردم .این اولین گام من برای آشناشدن باسطح علمی دانش آموزان کل کشور بود.میشه گفت:اولین قدم برای ورودبه یه دنیای جدید.

تازه بعدیه مدتی بررسی کتابهای تست ودادن آزمون هادیدم دنیا چه خبره...!!

بااینکه این اتفاق دوسال آخر(سوم دبیرستان وپیش دانشگاهی)اتفاق افتاد اما سعی کردم استعدادوتوانایی ایکه داشتم(سلول های خاکستری صفرکیلومتر مغزم=دست نخورده)روبیارم بیرون وشروع کنم به استفاده ازش...

برای اینکه خودموبه بقیه بچه ها(بهترین های کشور)برسونم زمان خیلی کمی داشتم.اکثراوناازهمون اوایل تحصیل، تومدارس خاصی مثل نمونه دولتی ،فرزانگان،شاهدو...با سطح آموزشی بالاتری کارمیکردند.تمام فرمول ها ونکته هایی روکه دبیرهاشون تویه دقیقه وراحت دراختیارشون می گذاشت من با کلی زحمت ووقت و..ازاینجاواونجا(کتاب تست وآزمون ها)اونم تنها وبی هیچ معلم خصوصی و..پیدامی کردم ویاد می گرفتم.ناگفته نماند که دبیرهای فیزیک سه سال آخرم(خانمها:علیپور/بابایی وصدیق) خیلی خوب بودند و علاوه بردرس وتست،توزمینه بالابردن روحیه برای بچه هاخیلی زحمت کشیدند.

خودمم پرازسترس بودم،بااینکه واقعاکارمی کردم،فکرمی کردم به اون چیزی که می خوام نمیرسم.کلاهمیشه به همه بهترین اعتمادبه نفس رو میدم امادرمورد خودم اینطورنیستم.

سال پیش دانشگاهی(سال قبل)دیگه بعدعیدقدرت خوندن ویادگرفتن نداشتم،یعنی دیگه تومخم نمی رفت..(ورودممنوع بود)وبیشتر تست میزدم ...

باورم نشدکه کی زمان کنکوررسید;چون اصلا آماده نبودم.فقط رفتم ونشستم وبایادخداشروع کردم...

حتی تایه مدت بعدآزمون هم مبهوت بودم که کنکورچقدرزودبود...وبالاخره نتایج اومد:"بارتبه600 منطقه دوتونستم به جمع همکلاسی هام بپیوندم وازین بابت خیلی خوشحالم".

بایدبگم:این خدابود که مثل همیشه درکنارم بود و بدون اون هرگزنمی تونستم...

 

مسیرهدفمندبرای زندگی نیکوست

به امیدفردایی روشن...