سوء تعبیری در همین نزدیکی...
جمله ای رو درباره ی یکی از همکلاسی ها خوندم
که دنیایی از تصورات منفی با خوندش به ذهن هجوم می آورد!
پچ پچ هایی به گوش میرسید...(شنیدی فلانی....؟)آره...میدونی چه اتفاقی افتاده...؟
و من مات مات...
ذهنی پر از سوال
و از همه بیشتر تعجب!!
یعنی چی..؟ چرا این حرف زده شد...مگه میشه.....؟
واقعا نمیدونم!
-باید فکر کنم-
مرور تمام برخوردها /رفتارها / نگاه ها و...
نه...مورد منفی به یادم نیومد....اصلا........اصلا...
گفتم: ساده نباش...زود باور نباش...شاید محافظه کار ماهری بوده.......تو چه میدونی دختر!
اما صدای پای وجدان اومد...:
((تو چه میدونی؟!))--------------------------------------------------------((زود قضاوت نکن))
- زود قضاوت نکردم
- پس بگو گفتگوهای ذهنیت به کجا رسید؟
-راستش هیچی...چون هیچی نمیدونم....نمیتونم با خودم کنار بیام...
- پس برو دنبال حقیقت
- حقیقت ؟
-آره حقیقت.
راست میگفت
دیدم بهترین راه همینه..
رفتم
دیدم
" پرپر شده بود!زیر بارحرف و برداشت ما ! "
شنیدم
چیزی رو که جواب سوالم بود:( قضیه چیه؟ چه گذشته ای؟)
اومدم تا بگم
حقیقت
همونی بوده که بعد از نام خدا بوده
حقیقتی با
تخته سنگهایی به مانند افسانه ی لیلی...
اگر......فقط اگر....
اگر عشق را گناه نشماریم
به پاک بودنشان غبطه می خوریم..
شما!ای دوست!
صداقتم را باور داری؟
پس باور کن.
والسلام
![]()