اين پست رو فقط به عنوان يه نماينده واستون اپ ميکنم اين همه دوستان ارادت نشون دادند من هم به يه علت که درقالب يه حکايت بهتون ميگم نتونستم پاسخگوي ارادت يه عده باشم:یکی از ملانصرالدین می پرسه چه جوری جنگ شروع می شه؟

ملا بدون معطلی یکی می زنه توی گوش طرف و میگه اینجوری!

ميدونم دست به قلمم داغونه فقط اينکه تا دنيا دنياست و انسانها زندگي اجتماعي در کنار همديگه رو شروع کردند اين جريانات وجود داشته ما هرکار بکنيم باز يه عده موجود ناطق دوپا پيدا ميشن که بگن چرا اينجوري کردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه اون کارو ميکردي بهتر بود

در قالب يه حکايت ديگه اصل کلام بايد بگم:

زبان مردم!

روزي ملانصرالدین با پسرش به دهي ميرفتند. ملانصرالدین پسر را سوار خر كرده خودش پياده راه ميرفت. در راه به چند نفر برخوردند كه پسر ملانصرالدین را با انگشت نشان داده گفتند: امروزه اولاد ابدا رعايت احترام پدر را نميكند. ببينيد اين پسر سوار خر شده و پدر پيرش از عقب او پياده روان است.
پسر ملانصرالدین به پدرش گفت: ديدي پدر من گفتم خوب نيست كه شما پياده باشيد و من سوار گردم. قبول نكرديد ديگران هم همينطور ميگويند حالا سوار شويد من پياده خواهم آمد.
ملانصرالدین سوار شده پسرش پياده به دنبالش روان بود. پس از گذشتن يك ميدان باز به جمعي برخوردند كه ميگفتند. شما كه سالهاست به گرما و را رفتن عادت داريد با اين حال با كمال بي انصافي سوار شده و پسر جواني كه با سرد و گرم آشنا نيست در عقبش پياده ميبرد.
ملانصرالدین پسر خود را هم سوار خر كرده خودش هم سوار بود راه افتادند. هنوز چند قدمي نرفته بودند كه دو نفر عابر آنها را از بي انصافي كه كرده و در هواي گرم دو پشته سوار شده بودند ملامت نمودند.
ملانصرالدین و پسرش از خر پايين آمده هر دو پياده از عقب خر به راه افتادند. چند قدم كه رفتند باز شخصي رسيده گفت: خدا شعور بدهد دو نفر نادادن در عقب خردر اين هواي گرم پياده راه ميروند. ملانصرالدین غضبناك شده گفت: حرف شما صحيح است ولي راهي براي رهائي ما از زبان مردم پيدا كنيد تكليف خودمان را زود ميتوانيم معلوم كنيم !

Buzz