خاستگاه حماسي ايران(3)
...اوزو(uzava)نوه منوچهر،پسرتهماسب يا تخماسپ(takhmaspaدارنده اسبان فربه)به تخت شاهي نشست...
آنگاه رستم موسس دودمان تازه اي را که کيانيان خوانده ميشوند برتخت شاهي نشاند...نخستين پادشاه کيانيان،کيقباد(kavi_kavataکوه کورات)نام داشت که شکوهمندانه پادشاهي کرد...تختگاه اوشهراصطخر بود...پادشاهي وي15سال درازا کشيد...
باجلوس پسرش کي کاوس(kava_usa)ايران يکبارديگر واردجنگهاي پي در پي با تورانيان گرديد..شاه هاماوران شکست يافت ودخترش رابه زني کي کاوس داد...

از داستانهاي روزگار کي کاوس داستان سياوش(سياوخس يا سياورشن
syavarshana)است که سودابه همسرپدرش وي رابه خيانت متهم کردو او براي اثبات بي گناهي خود سوار بر اسبش از گذري ميان دوکوه آتش گذشت...
افراسياب باسياوش ازدر آشتي درآمد...وي بافرنگيس دخترافراسياب ازدواج کردوپسرشان که حاصل اين پيوندبود يعني کيخسرو بعدها پادشاه ايران گرديد...
کيخسرو تنها4دختر داشت،راست است که اوستا به وي پسري بنام اخرورهakhrara مي دهد اما بايد انگاشت که وي پيش ازمرگ پدرميميرد...
کيخسرو به مردم خويش گفت که لهراسپ(ائورت اسپaurvat_aspa)را که گمان ميرود از خاندان جنبي دوده کيانيان مي بوده به جانشيني خود برگزيده است...
لهراسپ دوپسرداشت يکي گشتاسپ وديگري زرير...گشتاسپ باکتايون دختربزرگ امپراتور روم ازدواج کرد...
بنابرافسانه در روزگار شاهي گشتاسپ بود که زردشت آيين مزداپرستي اورد...
رستم که درقلمرو خود در سيستان به سر ميبرد،آيين تازه اي را که زردشت آورده بود نپذيرفت،اسفنديار به جنگ وي گسيل گشت اما به تير رستم از پاي درآمد..چيزي برنيامدکه رستم به خيانت نابرادريش شغادکه از مادري ديگر بود کشته شد...
چون اسفنديار درگذشت،بهمن پسر ديگرگشتاسپ برتخت نشست..
پس ازبهمن همسر يادخترش هماي به پادشاهي رسيد...
هماي مادر داراب بود...
داراب با فيلفوس(فيليپ)مقدوني جنگ کردو اورا واداشت که دخترش را به زني به اوبدهد اما دختر فيليپ راپيش از زاييدن پسري که درشکم داشت رها کرد..اين پسر اسکندر بود...
داراب پسري داشت که اورا نيز داراب نام بود..او داريوش کودومانوس(داريوش سوم)بود....
اميدوارم خسته نشده باشين...
سطحي ترين نتيجه اي که ازاين 3پست ميشه گرفت اينه که حتي سختترين شکستها و ضربات ونامردمي ها ازجانب خودمابوده...ازماست که برماست...که به صورت نمادين درتاريخ واساطير ما به چشم ميخورند...
اگه دقت کرده باشين ازدل همين متن واژه هايي مثل آزادي،عشق،نامردمي،خيانت،خودباختگي،صداقت،عصيان،جنبه هاي خير و شر در وجود انسان و...بصورتي سمبليک معناپيدا ميکنند...ارمان هايي شکل مي گيرند و قهرمان هايي پرورده ميشن...باطل فتح مي کند،مي کشد،حکم مي راند اما پيروز نمي شود...
درجامعه امروز ما اين آرمان ها فداشده اند،قهرمان کشي شده،قداست در واژه هايي چون آزادي..عشق..صداقت..عصيان..نان..ايمان..حق و دوست داشتن...رنگ باخته...واين دنياي بي ريخت و زشت که پر از دروغ و فساد وتباهي ست معلول به لجن کشيده شدن حقيقت همين واژه هاست...
اکنون تنها آينده است که حرف خواهد زد و ما تنها بايد بدان گوش دهيم...