اقا اصلا بیخیال کلکل بیاین در صلح و صفا زندگی کنیم 

سلام به خانم دكترا و اقا دكتراي عزيز بهترين داستان كوتاهي رو كه خوندم ميزارم.اميدوارم شما هم خوشتون بياد:

سالها پيش يه كارگري زندگي ميكرد كه وضع مالي خوبي نداشت و براي تامين زندگي خوانواده اش مجبور بود هر روز تا دير وقت كار كنه.يك روز پسر كارگر از اون پرسيد:"پدر شما براي هر ساعت كار چقدر حقوق ميگيريد؟"كارگر با بد خلقي ميگه:"چرا ميپرسي؟""فقط ميخوام بدونم""براي هر ساعت ده دلار."روز بعد كه كارگر از سر كار بر ميگرده پسرش مياد و ميگه"پدر ميتونيد سه دلاربه من بديد؟"كارگر كه خسته بود و حوصله نداشت گفت"ميخواي چيكار؟""نميتونم بگم"كارگر با عصبانيت گفت"تا وقتي نگي از پول خبري نيست"پسر با ناراحتي ميگه"خواهش ميكنم""گفتم كه پول ندارم"پسر دوباره التماس ميكنه"پدر تورو خدا".كارگر كه از كار زياد واصرار هاي پسرك كلافه شده بود فرياد زد"گفتم كه ندارم"و يك سيلي به صورت پسرك زد.پسر گريان به اتاقش دويد.بعد از ساعتي كارگر با خودش فكر كرد كه رفتارش درست نبوده و سه دلار هم پول زيادي نيست بنابراين به اتاق پسر رفت وگفت"پسرم بيا اين هم سه دلاري كه ميخواستي.ببخش كه زدمت"پسر كه هنوز چشماش پر اشك بود با خوشحالي گفت"ممنون پدر"بعد با عجله مقدار زيادي پول خرد از زير تختش دراورد و به پدرش دادوگفت"پدر حالا من ده دلاردارم.ميشه فردا يك ساعت زودتربياين خونه؟من شام خوردن با شما رو خيلي دوست دارم"

راستي نظر يادتون نره.

کنیم