یه روز یه اقاهه که کمی هم عجله داشته تا به محل کارش برسه هوس سوپ می کنه...

بعد کلی کلنجار رفتن با خودش بالاخره راهی رستوران میشه و به صاحب رستوران میگه:

ـ ببخشید یه ظرف سوپ می خوام..عجله دارم...

 

ـ سلام..آماده نداریم...باید منتطر بمونین..یکم طول می کشه...اشکال که نداره؟

 

ـ نه..منتطر می مونم

 

همین که میاد میشینه چشمش به یه یارو می افته که داره سیگار می کشه و جلوش یه ظرف سوپه....از همون سوپا.......یهو یه فکری به ذهنش میرسه....

میره جلو به اقای سیگاری میگه:

ـ ببخشید سوپ من تا سیگار شما تموم بشه حاضره..میشه من سوپ شما رو بخورم و شما سوپ منو؟؟؟

 

ـ بله.....میشه

 

ـ واااااااااااای خیلی ممنون

 

ظرف سوپو یجا سر می کشه...........اما........

وقتی به ته ظرف میرسه می بینه یه مارمولک خشک شده ته ظرفه....

حالش بهم میخوره و همه سوپایی که خورده بالا میاره

 

ـ رو می کنه به اقا سیگاری و میگه:

ـ تهش یه مارمولک بوووووووووووووووووووود

اقاهه در کمال خونسردی یه نگاهه بهش می ندازه و میگه:

ـ  چه جالب , تو هم دیدیش ؟؟؟

 

 

 

 

!!! 

گرفتی چی شد؟؟؟ 

 

شماهم اگرنظری داشتید دریغ نفرمایید!    

زیر چتر خدای مهربون 

تاسلامی دیگر..