دغدغه دارم، پس هستم...
" ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم "
...چه درد بدی است بی تفاوتی٬درد جامعه را نداشتن٬درد مشترک را فریاد نکردن٬در مرداب روزمرگی گرفتار شدن و فقط تا نوک بینی را دیدن.
در همین لحظه است که هرکس در سودای بیرون کشیدن گلیم خود از آب است و
" ما " از بین می رود و " من " می شود روح و محور تمام زندگیمان.همین جاست که آرمان به سمتی می رود و عمل به سویی دیگر.
همین جاست که الینه شدن و از خود بیگانگی خویش را می بینیم٬اینکه غافل از نیاز های درونی و ویژگی های فطری خود هر روز به خدمت یک چیز در می آییم و او می شود " خود " ما و ما را به مسخ ماهوی می کشاند٬ مسئله ای که گاه بی گاه می شود آرزو و غایت بیگانگان آشنا...
ما را آفرید که زندگی کنیم نه آنکه نقش این و آن را بازی کنیم و بازیگری قهار شویم که روحمان شکلی است و نقابمان شکلی دیگر و جالب آنکه اغلب زشت تر.
او به ما اختیار داد تا حق داشته باشیم٬حق زندگی٬ حق رستگاری و شقاوت٬ حق خواستن و حق نخواستن...
همان خدایی که دست ادم و حوا را از درخت ممنوعه کوتاه نکرد و حصاری به دور میوه ممنوعه اش نکشید در حالی که جزای طمع به آن هبوط بود٬اما فقط و فقط از آنها خواست طلبش نکنند٬همین. این است یگانه خدای ما.
حال آیا کسی جلال تر و جبار تر از او هست که بخواهد این حق را از ما سلب کند؟ حقی که الهی است و انسانی و اگر نباشد دیگر توفیری میان ما و سایر مخلوقاتش نیست و این یعنی نادیده گرفتن سرشت الهی که در جان و روح ماست.
وقتی این حق را نادیده گرفتیم خب طبیعی است که از تکلیفی که در پی آن می آید نیز غافل می شویم و جایی که باید بر خیزیم٬ می نشینیم و جایی که باید بگوییم٬ساکت می شویم و اینچنین است که از " خاسرین " می شویم،خاسرینی که گمان می برند اعمالشان نیک است و از چیزی فروگذار نکردند اما در این دنیا آیندگان انها را بازخواست خواهند کرد به جرم سنگین سکوت، و در آن دنیا خدا به گناه حقی که نادیده گرفته شد و تکلیفی که بر زمین ماند.
وای از این افسردگان فریاد اهل درد کو؟ ناله مستانه دلهای غم پرورد کو؟
پیش امواج حوادث پایداری سهل نیست مرد باید تا نیندیشد ز طوفان مردکو؟
این روزها مردمانی را می بینم که می اندیشند و آرمان هایشان را می سازند اما آنها را فقط در حد امال نگاه می دارند و شاید هیچ گاه به عمل در نیاورند. این روزها حادثه ای که بیشترین رنجم می دهد آن چیزی نیست که می بینم بلکه آن چیزی است که نمیبینم...
نمی بینم اندیشه مردمان را در اعمالشان، فکر مردم را در رفتارشان،اصول ایشان را در کردارشان،اعتقاد ایشان را در کلامشان و آرمان هایشان در زندگیشان.
راستی چه کسی اجبارمان کرده که بگوییم آنچه را که نمی خواهیم و نگوییم آنچه را که می دانیم؟! او کیست که از ما می خواهد در راهی قدم بگذاریم که ملولمان می کند،از دریچه ای بنگریم که چیزی جز خروارها سیاهی بر روحمان تلنبار نمی کند؟ اگر چشمان خویش را شسته ایم چرا از چشم دیگری بنگریم، نگاهی که متعمدانه و پلیدانه سیاهی را بر من سپید نشان می دهد و سپیدی را سیاه !
چه شده است ما را که اینچنین وا مانده ایم؟ آن چه زنگاری است که ما را توان زدودنش نیست؟!
آنچنان فکرم را در قفس درونم محبوس کرده ام که دیگر حتی رمق خیزش ندارد.
احساسمان میان حرفهایمان نیست و نه زبانمان انعکاس گر اندیشه مان است و نه چشممان دیده بان دلمان.
چرا باید برای شناختن کسی دنبال چیزی جز عمل او باشیم،مگر نه اینکه عمل ریشه در اندیشه دارد؟ برای خاطر که و چه هر روز با احساس خود بر سر ستیزیم و چرا برای خاطر کمی،فقط کمی، آسودگی هر روز گوشه ای از احساسمان را پرپر میکنیم؟ هر لحظه و هر بار در ستیزی که میان حقیقت درونی و منفعت بیرونی است حقیقت را مغلوب و مقهور به گوشه ای فرستاده و تا جایی با او ناسازگازی می کنیم که دیگر حتی شاید حقیقتی از درونمان بر نخیزد. اکنون رسیدیم به جایی که منافع و اعتقادات خود را بایستی بگوییم " جمع اضداد " !
چرا در دست خود نداریم آنچه را که در دل داریم؟ جز او که سرچشمه خوبیهاست مگر کسی یا چیزی دیگر می تواند سلطان دل ما باشد، همان دلی که شیطان که اتفاقا این روزها بسیار عیان است همه جا را توانست نفوذ یابد الا آن، و نیک دانست که اگر روزی گزندی از جانب انس به او رسد از همین ناحیه است!
چرا شیطان را گزندی نمی رسانیم، کی و کجا اجازه دادیم که کسی از خود ما بر ما نزدیکتر شودکه اینگونه قهارانه زندانبانی کند اندیشه ها و آرمانهایمان را...
تقریبا همه ما نیک می دانیم که حتی اگر بخواهیم جهانی را اصلاح کنیم باز باید از خود شروع کنیم، تیرگی های قلبمان را بزداییم تا بتوانیم روشنی ها را ببینیم، اما خیلی هامان دلهامان مرده است، خمودگی مثل آن بختکی بر سر من و تو ویران شده است که حتی نمی توانیم بگوییم اکنون سیاهی می بینم...
وقتی چیزی را که معتقدم،بر زبان می آورم لحظه ای بعد دوستم می گوید: " ای بابا،بی خیال فایده ندارد! " مگر فایده چیست؟! مگر غیر از این است که من می بایست به اندازه خود وظیفه و تکلیفم را به جا آورم، تکلیفی که در پی همان حق می آید. همچنان که من از گذشتگان طلب حق می کنم، دینی برای آیندگان نیز بر گردن من است. اگر چیزی درو نمی کنیم لا اقل با گفتنمان میراثی برای فردایان بگذاریم تا بر بیهودگی عمر حسرت نخوریم.
در گفتن فایده ها است که در نگفتن نیست کمترینش اینکه همین آواهای نازک بدل به فریادی می شوند که شاید پرده گوشی و صفحه وجدانی را بلرزاند...
آری،شاید هر یک از ما در تنهاییمان آنچه را که می خواهیم انجام دهیم اما آیا در ناتنهایی هایمان باز هم آنچه را انجام می دهیم که می خواهیم؟
آری شاید بگویی " روزگارت بود به جان دشمن ای که همرنگ روزگار نه ای " اما آموختیم که کوری را به خاطر آرامش تحمل نکنیم...
اگر با آرمانمان زندگی نکنیم با چه چیزمان ادامه دهیم؟ در حالی که باید زندگی مان چاشنی اصولمان باشد اما حتی اصولمان رد پایی در زندگی مان ندارد باز هم
می توانیم اسمش را بگذاریم زندگی، یا سپری کردنی بیش نیست؟!
راستی ... اصولی که به آن پایبند نیستی پس به چه دردت می خورد...؟!!
فقط پرسشی ذهن کوچکم را به خود مشغول کرده است:
آیا گناه و غفلت فقط آن است که نمازمان قضا شود؟
اویی که مرا آفرید از من خواست انتخاب کنم پس از آنکه اندیشیدم و سپس بروم در راه و فقط و فقط و فقط بر او توکل نمایم،
حال اگر برای خاطر آسودگی بروم در راهی که چیزی جز آن می اندیشم، آیا منکر گفته اش و غافل از خواسته اش نبودم؟!
مگر نه این است که پاداش مرا فقط اوست که می تواند آنچنان که شایسته ام است به من دهد؟ مگر بهشت و دوزخش را کسی جز او می آراید؟
آری٬آن مژده به ما نیز رسید که ایام غم نخواهد ماند٬اما رفتنش نیز به خواست و اراده خود ماست. همانگونه که خدایمان گفت حالمان بهتر نمیشود مگر آنکه خود بخواهیم...
...چه درد بدی است بی تفاوتی٬درد جامعه را نداشتن٬درد مشترک را فریاد نکردن٬در مرداب روزمرگی گرفتار شدن و فقط تا نوک بینی را دیدن.
در همین لحظه است که هرکس در سودای بیرون کشیدن گلیم خود از آب است و
" ما " از بین می رود و " من " می شود روح و محور تمام زندگیمان.همین جاست که آرمان به سمتی می رود و عمل به سویی دیگر.
همین جاست که الینه شدن و از خود بیگانگی خویش را می بینیم٬اینکه غافل از نیاز های درونی و ویژگی های فطری خود هر روز به خدمت یک چیز در می آییم و او می شود " خود " ما و ما را به مسخ ماهوی می کشاند٬ مسئله ای که گاه بی گاه می شود آرزو و غایت بیگانگان آشنا...
ما را آفرید که زندگی کنیم نه آنکه نقش این و آن را بازی کنیم و بازیگری قهار شویم که روحمان شکلی است و نقابمان شکلی دیگر و جالب آنکه اغلب زشت تر.
او به ما اختیار داد تا حق داشته باشیم٬حق زندگی٬ حق رستگاری و شقاوت٬ حق خواستن و حق نخواستن...
همان خدایی که دست ادم و حوا را از درخت ممنوعه کوتاه نکرد و حصاری به دور میوه ممنوعه اش نکشید در حالی که جزای طمع به آن هبوط بود٬اما فقط و فقط از آنها خواست طلبش نکنند٬همین. این است یگانه خدای ما.
حال آیا کسی جلال تر و جبار تر از او هست که بخواهد این حق را از ما سلب کند؟ حقی که الهی است و انسانی و اگر نباشد دیگر توفیری میان ما و سایر مخلوقاتش نیست و این یعنی نادیده گرفتن سرشت الهی که در جان و روح ماست.
وقتی این حق را نادیده گرفتیم خب طبیعی است که از تکلیفی که در پی آن می آید نیز غافل می شویم و جایی که باید بر خیزیم٬ می نشینیم و جایی که باید بگوییم٬ساکت می شویم و اینچنین است که از " خاسرین " می شویم،خاسرینی که گمان می برند اعمالشان نیک است و از چیزی فروگذار نکردند اما در این دنیا آیندگان انها را بازخواست خواهند کرد به جرم سنگین سکوت، و در آن دنیا خدا به گناه حقی که نادیده گرفته شد و تکلیفی که بر زمین ماند.
وای از این افسردگان فریاد اهل درد کو؟ ناله مستانه دلهای غم پرورد کو؟
پیش امواج حوادث پایداری سهل نیست مرد باید تا نیندیشد ز طوفان مردکو؟
این روزها مردمانی را می بینم که می اندیشند و آرمان هایشان را می سازند اما آنها را فقط در حد امال نگاه می دارند و شاید هیچ گاه به عمل در نیاورند. این روزها حادثه ای که بیشترین رنجم می دهد آن چیزی نیست که می بینم بلکه آن چیزی است که نمیبینم...
نمی بینم اندیشه مردمان را در اعمالشان، فکر مردم را در رفتارشان،اصول ایشان را در کردارشان،اعتقاد ایشان را در کلامشان و آرمان هایشان در زندگیشان.
راستی چه کسی اجبارمان کرده که بگوییم آنچه را که نمی خواهیم و نگوییم آنچه را که می دانیم؟! او کیست که از ما می خواهد در راهی قدم بگذاریم که ملولمان می کند،از دریچه ای بنگریم که چیزی جز خروارها سیاهی بر روحمان تلنبار نمی کند؟ اگر چشمان خویش را شسته ایم چرا از چشم دیگری بنگریم، نگاهی که متعمدانه و پلیدانه سیاهی را بر من سپید نشان می دهد و سپیدی را سیاه !
چه شده است ما را که اینچنین وا مانده ایم؟ آن چه زنگاری است که ما را توان زدودنش نیست؟!
آنچنان فکرم را در قفس درونم محبوس کرده ام که دیگر حتی رمق خیزش ندارد.
احساسمان میان حرفهایمان نیست و نه زبانمان انعکاس گر اندیشه مان است و نه چشممان دیده بان دلمان.
چرا باید برای شناختن کسی دنبال چیزی جز عمل او باشیم،مگر نه اینکه عمل ریشه در اندیشه دارد؟ برای خاطر که و چه هر روز با احساس خود بر سر ستیزیم و چرا برای خاطر کمی،فقط کمی، آسودگی هر روز گوشه ای از احساسمان را پرپر میکنیم؟ هر لحظه و هر بار در ستیزی که میان حقیقت درونی و منفعت بیرونی است حقیقت را مغلوب و مقهور به گوشه ای فرستاده و تا جایی با او ناسازگازی می کنیم که دیگر حتی شاید حقیقتی از درونمان بر نخیزد. اکنون رسیدیم به جایی که منافع و اعتقادات خود را بایستی بگوییم " جمع اضداد " !
چرا در دست خود نداریم آنچه را که در دل داریم؟ جز او که سرچشمه خوبیهاست مگر کسی یا چیزی دیگر می تواند سلطان دل ما باشد، همان دلی که شیطان که اتفاقا این روزها بسیار عیان است همه جا را توانست نفوذ یابد الا آن، و نیک دانست که اگر روزی گزندی از جانب انس به او رسد از همین ناحیه است!
چرا شیطان را گزندی نمی رسانیم، کی و کجا اجازه دادیم که کسی از خود ما بر ما نزدیکتر شودکه اینگونه قهارانه زندانبانی کند اندیشه ها و آرمانهایمان را...
تقریبا همه ما نیک می دانیم که حتی اگر بخواهیم جهانی را اصلاح کنیم باز باید از خود شروع کنیم، تیرگی های قلبمان را بزداییم تا بتوانیم روشنی ها را ببینیم، اما خیلی هامان دلهامان مرده است، خمودگی مثل آن بختکی بر سر من و تو ویران شده است که حتی نمی توانیم بگوییم اکنون سیاهی می بینم...
وقتی چیزی را که معتقدم،بر زبان می آورم لحظه ای بعد دوستم می گوید: " ای بابا،بی خیال فایده ندارد! " مگر فایده چیست؟! مگر غیر از این است که من می بایست به اندازه خود وظیفه و تکلیفم را به جا آورم، تکلیفی که در پی همان حق می آید. همچنان که من از گذشتگان طلب حق می کنم، دینی برای آیندگان نیز بر گردن من است. اگر چیزی درو نمی کنیم لا اقل با گفتنمان میراثی برای فردایان بگذاریم تا بر بیهودگی عمر حسرت نخوریم.
در گفتن فایده ها است که در نگفتن نیست کمترینش اینکه همین آواهای نازک بدل به فریادی می شوند که شاید پرده گوشی و صفحه وجدانی را بلرزاند...
آری،شاید هر یک از ما در تنهاییمان آنچه را که می خواهیم انجام دهیم اما آیا در ناتنهایی هایمان باز هم آنچه را انجام می دهیم که می خواهیم؟
آری شاید بگویی " روزگارت بود به جان دشمن ای که همرنگ روزگار نه ای " اما آموختیم که کوری را به خاطر آرامش تحمل نکنیم...
اگر با آرمانمان زندگی نکنیم با چه چیزمان ادامه دهیم؟ در حالی که باید زندگی مان چاشنی اصولمان باشد اما حتی اصولمان رد پایی در زندگی مان ندارد باز هم
می توانیم اسمش را بگذاریم زندگی، یا سپری کردنی بیش نیست؟!
راستی ... اصولی که به آن پایبند نیستی پس به چه دردت می خورد...؟!!
فقط پرسشی ذهن کوچکم را به خود مشغول کرده است:
آیا گناه و غفلت فقط آن است که نمازمان قضا شود؟
اویی که مرا آفرید از من خواست انتخاب کنم پس از آنکه اندیشیدم و سپس بروم در راه و فقط و فقط و فقط بر او توکل نمایم،
حال اگر برای خاطر آسودگی بروم در راهی که چیزی جز آن می اندیشم، آیا منکر گفته اش و غافل از خواسته اش نبودم؟!
مگر نه این است که پاداش مرا فقط اوست که می تواند آنچنان که شایسته ام است به من دهد؟ مگر بهشت و دوزخش را کسی جز او می آراید؟
آری٬آن مژده به ما نیز رسید که ایام غم نخواهد ماند٬اما رفتنش نیز به خواست و اراده خود ماست. همانگونه که خدایمان گفت حالمان بهتر نمیشود مگر آنکه خود بخواهیم...
" لاتَكُن عَبدَ غَيرِكَ وَقَد جَعَلَكَ اللّهُ حُرّا "
بنده دیگری مباش که خداوند تو را آزاد آفرید.
(نهج البلاغه٬نامه ۳۱)
ـ کیوان توکلی ـ
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۲ ساعت 18:15 توسط بی نام ، قابل انتقال به غیر
|