از شدت درسخونی و جدی گرفتن دانشگاه که بگذریم، یکی از فاحش ترین تفاوت های بچه های ورودی مهر با بهمن در تمام سال ها اینه که بچه های بهمنی ۴ ماه بیشتر تو کف این مسئله می مونن که دانشگاه چجوریاست!!! (این نظریه رو خودم چشم بسته از غیب گفتما!) برخی که شاید بشه گفت کنجکاوترند، تو این مدت به دانشگاه های دوستاشون سر زدن تا جو بچه هاشونو ببینن . برای من نتیجه ی سر زدن به دانشگاه های تهران، خصوصاً از نوع آزادش، موجب شد یکی از عظیم ترین سوتی های دوره ی دانشجویی مو بدم:

یادمه تازه که وبلاگو راه انداخته بودیم، یه پست یک خطی گذاشتم که ببینم وب درست پست میگیره یا نه، از حواشی که بگذریم ناصر یکی از اولین افرادی بود که با اسم خودش کامنتید. منم که از همه جا بی خبر فکر می کردم مثلاً مام مثه بچه های واحد پیامبر اعظم ایم ، در نتیجه تو جوابش اسم کوچیکشو صدا کردم. یه مدتی گذشت به گوشم رسید که گویا بچه ها از این صدا کردن خوششون نیومده... حرف و حدیث پشتشه ...

من توهم میزدم که حل شدن این مسئله نیازمند زمانه اون موقع هنوز بهمن تموم نشده بود ... خب شاید ملت نتونن اسم کوچیک ۱۰۰ نفرو تو کمتر از ۱ ماه حفظ کنن ... قاعدتاً وقتی حفظ نباشن نمی تونن صدا کنن دیگه (دومین غیب گویی!)

یک ماه که سهله تاکنون بیش از ۱۸ ماه می گذره و هنوز هم ...

بعید می دونم هنوز حفظ نشده باشیم چون تا وقتی پشت سر طرف هستیم اسمشو خووووووب بلدیم !

فقط از طرف خودم حرف می زنم اما عقل سلیم می فهمه که اکثریت قریب به اتفاق همینطورن : اینجانب آرزو سنائی پور اعتراف می کنم تو یه جمع دخترونه چنین جمله ای به کار می برم : "کاوه امروز رفت با استاد راجع به غیبتا صحبت کرد" . اما اگه جلوی روشون باشم اینطوری می گم : "جناب بهرامی ممکنه لطفاً تشریف ببرید با استادا راجع به غیبتا صحبت کنید ؟"

چیزی که از آخرین صندلی داغ تا حالا تو فکرمه اینه که این کار ریا محسوب میشه یا احترام گذاشتن ؟

اصلاً نمی خوام و در حدی نیستم که فکری رو بهتون تحمیل کنم یا ازتون بخوام از این به بعد اینطوری رفتار کنید، فقط دارم نظرمو می گم (نظرات پرفیض شما هم در بخش کامنت ها روی چشمان من جای خواهند داشت!) : به نظر من جز در شرایطی که یک فرد با آدم اختلاف سنی خاص یا اختلاف رتبه ای خاص (از لحاظ علمی یا اجتماعی) داره، لزومی نداره حتماً با نام فامیلیش صداش کنیم!

یادمه اولین جلسه ی درس پربار کامپیوتر، دکتر تارا از یکی که نمی دونم کی بود پرسیدن می تونی هرچی که تو این کلاس هست رو تو ۲ تا گروه تقسیم بندی کنی؟ دانشجوی عزیز انسان بودن و شیء بودن رو فراموش کرد و جواب داد : دختر و پسر !!! یعنی تا این حد تو ذهنمون تفکیک جنسیتی رو تزریق کردن و ما پذیرفتیم و بعد انتظار داریم حکومت کلاسای درس دانشگاهو جدا نکنه...

شاعر می گه انسانم آرزوست ... نه انحصاراً دختر یا پسر بودن ...

بیایم چند ثانیه اینطوری فکر کنیم که ما همه با هم همکلاسی هستیم، فقط همین، فقط همین فکر بدون محدود کردنش موجب میشه همونطور که خیلی راحت دوستای هم جنسمونو به اسم صدا می کنیم، به همون راحتی غیرهم جنس هامونم با اسمشون صدا کنیم. غیر منطقی به نظر میاد؟

می دونم این پست ممکنه داد و بیداد راه بندازه ... یه جورایی مثه آخرین صندلی داغ که بعضیا صداشون در اومد اما انقدر جرئت نداشتن حرفشونو رک بزنن واسه همین می چپونن تو نیش و کنایه

می دونم یه جورایی تحول بزرگیه ، یعنی ذاتاً بزگ نیستا. تو خیلی از دانشگاه ها اصلاً جای بحث نداره. یعنی من از دوستم پرسیدم شما همه تون همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می کنید ؟؟؟ -----> تا نیم ساعت داشت بهم می خندید!!! تو دانشکده ی ما چون سالها بدین منوال پیش رفته بیخودی بزرگ شده . حالا هم طوری شده که پذیرفتن این تغییر برای ما سخته. چون آدمی ثبات رو دوست داره، ثبات بهش احساس امنیت میده. این مسئله اصلاً چیزی نیست که کل کلاس با همدیگه تصمیم بگیریم یا رأی گیری کنیم که عملیش کنیم یا نه . مسلماً هرکسی برای خودش تصمیم میگیره که چطوری رفتار کنه . شاید خود منم در آستانه ی سال تحصیلی جدید به همون ریاکاری قبل ادامه بدم از حق نگذریم ثابت شده جهت جلوگیری از رسوایی باید همرنگ جامعه استتار کرد

شاید بعد از معضل سلام کردن، دومین معضل بزرگ دانشکده ی ما صدا زدن همدیگه باشه (تصور کنید یه دانشجوی ادبیات فارسی مثلاً تو فرانسه بیاد واسه تمرین خودش این پست منو بخونه آبرومون میره--->معضل دانشکده مون سلام و صدا کردن همدیگه ست !!!)

شاید خیلیامون تا حالا راجع به این مسئله فکر کرده باشیم اما زیاد بیان نشده حقیقتش، محرک من برای به زبون آوردنش این بود که به وضوح می بینم چقدر بچه های کلاسمون داریم از همدیگه دور می شیم انگار ... با هم که تعارف نداریم بهمن ۸۹ افتخار علمی دانشگاه نبود، بهمن ۸۹ دلش به این خوش بود که یه گروه گل و با معرفت و پایه و با جنبه داره که یه جورایی زبانزد خاص و عامه، یه شاخص خیلی ساده اش این که در طول ۳ ترم حدوداً ۱۷ صندلی داغ برگزار کردیم تا جایی که من اطلاع دارم آخرین رکورد برای بهمن ۸۸ بوده (گویا بهمنی ها همه این کاره ان ) اینا همه نشان از پایگی و جنبه ی بالای بچه هامون داره. اما انگار یه جورایی چشم خوردیم ... انقدر دور شدیم که ترم گذشته برای درس انقلاب که استاد کار گروهی ترتیب دادن و گروه ها طوری بود که دختر و پسر توأمان در یک گروه قرار داشتن (بگو استغفرا...) دوست عزیزم برگشت ازم پرسید : آرزو این پسره x رو می شناسی ؟

من : آره همون که این شکلیه دیگه (یه سری خصوصیات ظاهری)

گفت : آره اینو خودمم می دونم ولی باهاش هم گروه شدم نمی دونم حالا از کجا گیرش بیارم . اصلاً تا حالا باهاش یک کلمه هم صحبت نکردم . حالا برم چی بگم ؟؟؟ بدبخت شدم رفت !!!

وااااااااااای بر من ... ما انقدر از هم دوریم که واسه یه کار ساده ی درسی نمی تونیم همدیگه رو پیدا کنیم و با هم ارتباط برقرار کنیم .... کاش کمی صمیمی تر بودیم ...

شاید از دیدگاه محترم بعضیا، این بی چشم و رو دوباره پست جسورانه گذاشته، هرچند هرکسی اختیار کار خودشو داره اما واسه احترام به دیدگاه محترم شما عرض کنم خدمتتون که اولاً من عذر میخوام و بعد می تونید جهت آرامش اعصابتون به ابتدای هرکدام از جملات این پست ، یک عبارت "جسارت نباشه" بیافزایید.

پست بوی ترمکی میده ...

امیدوارم انتخاب واحد راحتی داشته باشید.

 

 

                                                           همین ...

                                                آرزومند آرزو به دل مانده ترین آرزوهایتان