بیا تا ....
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
بیا تا مهربانی پیشه سازیم به مشتی زرق و برق خود را نبازیم
چه آمد بر سر اقوام و خویشان که گردید جمعشان اینطور پریشان
چرا فامیل ها از هم جدایند چرا دوستان رفیقان بی وفایند
چرا مهر و محبت کیمیا شد همه دوستی رفاقتها ریا شد
نبینی یک نفر را که کسل نیست پر است دل ها و جای درد دل نیست
به ظاهر خانه هامان کاخ شاه است درونش یک جهان اندوه و آه است
شده نا یاب صفا و مهربانی تعارف ها همه سرد و زبانی
چو مردم را عوض شد زندگانی شده این زندگانی زنده مانی
عموجان خاله جان دیگر نگوییم برای مرگ هم در آرزوییم
یکی حج میرود سالی دو سه بار کنارش خواهرش نادار و ناچار
یکی با سود پولهای نزولی رود مکه به امید قبولی
یکی از کربلا و شام گوید برای فخر بر اقوام گوید
یکی نازد به ماشین و به باغش یکی باد تکبر در دماغش
همه چسبیده جیب و کار خود را به فکرند تا ببندند بار خود را
نه در فکر حلال و نه حرامند همه دارند ولی نعمت زوالند
بیا تا راه دیگر پیش گیریم سراغ از اصل وذات خویش گیریم
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم غرور و کینه را از خود برانیم
بیا تا دست یکدیگر بگیریم ضمانت نیست تا فردا نمیریم
و در پایان
چه دعایی کنمت بهتر از این ،که خدا پنجره باز اتاقت باشد ...