اندر حکایت استخر......
بالاجبار بله گفتیم.تازه اين زمان يادمان امد که يکي کارت ندارد يکي مايو ندارد يکي کاپشن ندارد.مشکلات يکي يکي حل شد.يکي بدون کارت رفت و ديگري مايو از پاي يکي ديگر به در کرد و...
راستي هنگام وارد شدن پوريا خان از در پشتي دخول کرد و ناگهان خود را با کفش گلي در ميان اتاق مدير ديد.مدير لختي در او نگريست سپس به بيرون هدايت کرد.
بگزريم از سختيهي شارژ کارت و دريافت پلاک و ....
بالاخره به درون استخر شديم و شادمان به اب پريديم ولي شادي ديري نپاييد زيرا عمق ۳ متر پريده بوديم به هزار و يک بدبختي خويش را به کم عمق رسانديم.تازه داشتيم حس ارامش ميگرفتيم که اقا پوريا مزاحشان گل نمود و شروع به اب دادن اغيار نمود.ليک ما زرنگي نموده زيره پاي غريق نجات توقف کرديم مارا نتوانست اب دهد.ولي خودمانيم ايمان را خوب اب داد.![]()
بعد از زماني از استخر به سونا و از انجا به جکوزي شديم.بشنويد از جکوزي که چند دقيقه اي در ان بوديم ناگهان يکي از ياران معلوم الحال شروع به رقاصي نمود و ديگر ياران به کف و سوت معونت کردندي يکهو ديديم متصدي محترم وارد شد و مارا جملگي به در کرد که اينجا نه جاي اين جنگولک بازيهاست.ليک ما از رو نرفتيم و دوباره به استخر شديم و باز قاچاقي برگشتيم.خلاصه مشت ومال و بقيه قضايا هم تمام شد و بيرون امديم.باز ديديم يکي از دوستان پلاک محترم را مفقود نموده و کارتش را نميدهند ولي به گردن کلفتي و لطف ايزدي و تعهد کتبي اين مشکل نيز به سر شد.
في الحال که دارم اين را مينويسم يک عدد پنيسيلين تپل دريافت کرده ام و به روح عزيزان دعاي خير مينمايم.شما نيز براي حقير دعا نماييد که باري تعالي شفا عنايت فرمايد انشااله
و من الله توفيق.........