او نشسته بود و می گفت که پارسایی ازکنار او رد شد.پارسا پابرهنه بود و بی پای افزار.اوراکه دید لبخندی زد وگفت:خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطرکردن است وزیباترین خطر،از دست دادن.

تا تو به کفش های تنگ آویخته ای ،دنیا کوچک است و زندگی ملال اور.جرئت کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگ شده ای.

اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت:اگر راست می گویی پس چرا خودت کفش تازه به پا نمیکنی،تا پا برهنه نباشی .

پارسا فروتنانه خندیدوپاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزارم بود.هر بار که از سفر برگشتم پای افزار پیشینم تنگ شده بود و هر بار دانستم که قدری بزرگ شده ام.هزاران جاده را پیمودم و هزار ها پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید پرداخت.

حالا پابرهنگی پای افزار من است؛زیرا هیچ پای افزاری دیگر اندازه ی من نیست.

بیاید کاری کنیم که وقتی کسی به وبلاگ سر میزنه فکر نکنه هنرهای زیبا می خونیم(اینو خطاب به خودمونم میگم)