my vote
یکی از سناتورهای معروف، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر (مامور رسیدگی به
ارواح) از او استقبال کرد: خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به
ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار دروازه های بهشت ملاقات می
کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده
ای نیست...
سناتور گفت: مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم.
سن پیتر گفت: اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما
بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه
خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید.
سناتور گفت: اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!"
سن پیتر گفت: می فهمم... به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و
معذور" و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین... پایین...
پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
وقتی در آسانسور باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن
بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان
بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور
منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و
با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای
بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب
آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره
کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد.
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست
و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در
بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های
موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود
که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر
به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت: خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم.
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل
شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و
علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال
کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
سناتور با تعجب از شیطان پرسید: انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری
دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟...
شیطان با خنده جواب داد: آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای داده ای"!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۹ ساعت 0:18 توسط علیرضا فاضلی
|